مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمون همگی هم معلم هستیم و هم شاگرد!...

عهد آسمانی؛ قسمت هفتم

امروز پيامبر می خواهد  سخنان مهمّى را براى مردم بيان كند  . يك نفر در ميان مردم اعلام مى كند : «اى مردم ! همگى كنار مسجد خيف جمع شويد پيامبر مى خواهد براى ما سخن بگويد »...   خبرى مى شنوم ، امروز جبرئيل نزد پيامبر آمده و سوره نصر را بر آن حضرت نازل كرده است  . نمى دانم چه رمز و رازى در ميان است كه پيامبر با نزول اين سوره مى فهمد كه مرگ او بسيار نزديك است  . براى همين او مى خواهد سخنان مهمّى را براى مردم بيان كند  . يك نفر در ميان مردم اعلام مى كند : «اى مردم ! همگى كنار مسجد خيف جمع شويد...
10 مهر 1392

عهد آسمانی ؛ قسمت ششم

وقتى در مدينه بوديم جبرئيل بر پيامبر نازل شد و به آن حضرت دستور داد تا سفر مهم خود را شروع كند و در آن سفر ، حجِّ خانه خدا و ولايت على(ع )  را براى مردم بيان نمايد  . قرار است در اين سفر اسلام كامل شود...   چند روز مى گذرد  . . . ظهر روز  پنجشنبه ، هشتم ماه ذى الحجّه فرا مى رسد ، پيامبر دستور مى دهد تا مردم غسل كنند و لباس احرام بر تن كنند و لبّيك بگويند  . بار ديگر صداى لبّيك در همه جا مى پيچد   ، چه شورى بر پا مى شود  ! هزاران هزار نفر ، همراه با پيامبر   ، لبّيك گويان به سوى سرزمين عرفات حركت ...
5 مهر 1392

عهد آسمانی ؛ قسمت پنجم

آنجا را نگاه كن!...  اين على(ع) است كه به اين سو مى آيد  . على(ع) در حالى كه لباس احرام بر تن دارد از اسب پياده مى شود  . پيامبر از خيمه بيرون مى آيد ، على(ع) را مى بوسد و مى بويد و او را به خيمه دعوت مى كند  ... در منطقه اَبطَح ، چادرهاى زيادى بر پا مى شود و همه ، لباس هاى احرام را از تن بيرون آورده، بدن خود را شسته، لباس هاى معمولى خود را به تن مى كنند  . امّا پيامبر هنوز لباس احرام به تن دارد ، و در خيمه خود استراحت مى كند ، اين حكم خداست كه هر كس با خود قربانى آورده است بايد در احرام باقى بماند  . در اين...
31 شهريور 1392

عهد آسمانی ؛ قسمت چهارم

اهل مكّه باخبر شده اند كه پيامبر و مسلمانان به اين شهر مى آيند، آنها براى استقبال پيامبر به بيرون از شهر آمده اند  . تا به حال شهر مكّه چنين جمعيّت عظيمى را نديده است، هزاران نفر همراه پيامبر براى اعمال حج وارد شهر مكّه مى شوند  ... امروز روز چهارم ماه ذى الحجّه است، پنج روز ديگر تا روز عرفه فرصت داريم  . درست است ما ده روز است كه در راه هستيم ، ان شاء الله  به زودى به مكّه مى رسيم. درست پشت آن كوه شهر مكّه قرار دارد. پس عجله كن!... اهل مكّه باخبر شده اند كه پيامبر و مسلمانان به اين شهر مى آيند، آنها براى استقبال پيامبر به بيرون از شهر آمده ان...
26 شهريور 1392

عهد آسمانی ؛ قسمت سوم

خدا خواسته است تا تو در اين دنيا  نيز قيامت را به تصوير بكشى و خود را براى آن روز آماده كنى  .  اين لباس سفيد كه بر تن نموده اى، همانند كفن است و مى روى تا خانه دوست را زيارت كنى ، تو اكنون مُحْرِم شده اى  ... امشب شب بيست و پنجم ماه ذى القعده است، تا عيد قربان پانزده روز مانده است، بايد هر چه سريع تر به سوى مكّه حركت كنيم  . پيامبر در مسجد اعلام مى كند كه ما فردا سفر خود را آغاز مى كنيم  . همسفر خوبم! مى بينم كه تو هم مانند من بسيار خوشحال هستى  ! سرانجام موقع حركت فرا مى رسد و ما براى ديدار خانه دوست حركت خواهيم كرد، چه سعادتى بالات...
20 شهريور 1392

عهد آسمانی ؛ قسمت دوم

از سفر على(ع) به یمن روزها مى گذرد، دل پيامبر براى او خيلى تنگ شده است  ... همسفر خوبم!... از سفر على(ع) روزها مى گذرد، دل پيامبر براى او خيلى تنگ شده است  . وقتى كه گل نبود، بايد گلاب را بوييد   ، هر وقت كه دل پيامبر ، بى قرار على(ع) مى شود حسن و حسين را در آغوش مى كشد  . به راستى آيا تا به حال فكر كرده اى كه چرا پيامبر اين قدر على(ع) را دوست  دارد؟ آيا مى خواهى تو را از راز آن باخبر كنم؟ راز اين عشق مقدّس به شب معراج برمى گردد . آن شب كه پيامبر به معراج رفت و هفت آسمان را پشت سر گذاشت و به ساحت قدس خدا رسيد ، صداي...
15 شهريور 1392

عهد آسمانی ؛ قسمت اول

مى خواهم شما را به سفر مهمّى ببرم   ، ما به مدينه سفر مى كنيم و همراه با پيامبر، لباسِ احرام مى پوشيم و به سوى مكّه مى رويم. آيا با من همسفر مى شوی؟... مى خواهم شما را به سفر مهمّى ببرم ، ما به مدينه سفر مى كنيم و همراه با پيامبر، لباسِ احرام مى پوشيم و به سوى مكّه مى رويم. طواف خانه خدا به جا مى آوريم، و بعد از مدّتى به سرزمين عرفات مى رويم   . بعد از پايان اعمال حج به مدينه باز مى گرديم و در ميانه راه به بركه آبى خواهیم رسید كه بسيار زلال و باصفاست! در آنجا جبرئيل نازل مى شود و پيام مهمّى را براى پيامبر مى آورد... آيا با من همسف...
7 شهريور 1392

شوق وصال؛ قسمت یازدهم (آخرین قسمت)

  برخيز مولاى من!... امشب، شبِ جمعه است، شب بيست و يكم رمضان و شب قدر   مسجد كوفه و محراب آن منتظر توست، نخلستان ها ديشب صداى غربت تو را نشنيده اند، چاه هم، منتظر شنيدن بغض هاى نشكفته توست...  برخيز! برخيز مولاى من!... يتيمان كوفه گرسنه اند، آنها چشم انتظار تو هستند، مگر تو پدر آنها نبودى؟ مگر تو با آنان بازى نمى كردى و آنان را روى شانه خود نمى نشاندى؟... برخيز! مى دانم كه دلتنگ ديدار فاطمه(س) هستى، مى دانم... امّا زود است كه از سرِ  ما سايه برگيرى و پرواز كنى. زود است كه بشريّت را براى هميشه در حسرت عدالت باقى گذارى. تو شيفته خانه دوست شده اى ولى هنوز بشر در ابتداى راه معرفت، سر...
7 مرداد 1392

شوق وصال؛ قسمت دهم

حسن(ع) خدا را شكر مى كند كه ابن ملجم دستگير شده است. او بار  ديگر پدر را صدا مى زند، على(ع) چشمان خود را باز مى كند، نگاهش به ابن ملجم مى افتد با صدايى ضعيف به او مى گويد: آيا من براى تو رهبرِ بدى بودم كه تو اين گونه پاسخ مرا دادى؟ بعد رو به حسن(ع) مى كند و مى گويد: ــ حسن جان! ابن ملجم اسير توست، با اسير خود مهربان باش و در حقِّ او نيكويى كن! ــ پدر جان! اين مرد شما را به اين روز انداخته است، آن وقت شما از من مى خواهيد كه با او مهربان باشم؟ ــ پسرم! ما از خاندانى هستيم كه بدى را جز با خوبى پاسخ نمى دهيم. تو را به حقّى كه بر گردن تو دارم، قسم مى دهم مبادا بگذارى او گرسنه بماند، مبادا زنجير به دست و پاى او ببنديد.  ابن ملج...
7 مرداد 1392

شوق وصال؛ قسمت نهم

 امشب، شبِ چهارشنبه، شب نوزدهم ماه رمضان است و شب قدر...  شبى كه درهاى آسمان به روى همه باز است و خدا گناه گنهكاران را مى بخشد. يادم رفت بگويم كه امشب، شب هفتم بهمن ماه است، شب هاى طولانى زمستان، بهترين فرصت براى عبادت است. در اين ايّام، عدّه اى از مردم در مسجد اعتكاف كرده اند. در ميان آنان، ابن ملجم و دوست او؛ شبيب به چشم مى خورند، آنها اعتكاف را بهانه كرده اند تا بتوانند سه روز به راحتى در مسجد بمانند و به دنبال فرصت مناسب باشند. اكنون على(ع) به سوى خانه اُم كُلثوم مى رود، هر شب على(ع)، مهمان يكى از فرزندانش است، امشب هم نوبت اُم كُلثوم است. او براى پدر سفره افطارى انداخته است. اُم كُلثوم پشت درِ خانه ايستاده است، او منت...
5 مرداد 1392