مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمون همگی هم معلم هستیم و هم شاگرد!...

با کاروان عشق؛ قسمت پنجاه و هشتم

یزید می داند که دیگر ماندن اسیران در شام به صلاح او نیست، هرچه آن ها بیشتر بمانند خطر بیشتری حکومت او را تهدید می کند. اکنون باید آن ها را از شام دور کرد و به مدینه فرستاد... یزید می داند که دیگر ماندن اسیران در شام به صلاح او نیست، هرچه آن ها بیشتر بمانند خطر بیشتری حکومت او را تهدید می کند. اکنون باید آن ها را از شام دور کرد و به مدینه فرستاد. برای همین امام سجاد علیه السلام را به حضور می طلبد و به او می گوید: « ای فرزند حسین! اگر می خواهی می توانی در شام، پیش من بمانی و اگر هم بخواهی به مدینه بروی دستور می دهم تا مقدمات سفر را برایت آماده کنند.» امام بازگشت به مدینه را انتخاب می کند؛ یزد دستور می د...
22 اسفند 1390

با کاروان عشق؛ قسمت پنجاه و هفتم

به یزید خبر می رسد که بعضی از مردم شام با دیدن کاروان اسیران و آگاهی به برخی از واقعیت ها، نظرشان در مورد او عوض شده است و به دنبال این هستند تا واقعیت را بفهمند.  پس زمان آن رسیده است که یزید برای فریب دادن و خام کردن آن ها کاری بکند...   به یزید خبر می رسد که بعضی از مردم شام با دیدن کاروان اسیران و آگاهی به برخی از واقعیت ها، نظرشان در مورد او عوض شده است و به دنبال این هستند تا واقعیت را بفهمند. پس زمان آن رسیده است که یزید برای فریب دادن و خام کردن آن ها کاری بکند. فکری به ذهن او می رسد. او یکی از سخنرانان شام را می طلبد و از او می خواهد که یک متن سخنرانی بسیار عالی تهیه کند و در آن تا آن جا که می تواند خوبی...
20 اسفند 1390

با کاروان عشق؛ قسمت پنجاه و ششم

  نيمه شب، دختر كوچك امام حسين ‏عليه السلام از خواب بيدار مى ‏شود، گمان مى‏ كنم نام او رقيّه است. ا و با گريه مى‏ گويد: «من الآن پدر خود را در خواب ديدم، باباى من كجاست؟»... امشب، سكينه، دختر امام حسين عليه السلام، رؤيايى مى ‏بيند : محملى از نور بر زمين فرود مى ‏آيد. بانويى از آن پياده مى ‏شود كه دست بر سر دارد و گريه مى‏ كند. خدايا! آن بانو كيست كه به ديدن ما آمده است؟  -  شما كيستى كه به ديدن اسيران آمده ‏اى؟  -  دخترم، مرا نمى ‏شناسى؟ من مادر بزرگت، فاطمه زهرا هستم .   سكينه تا اين را مى ‏شنود، در آغ...
16 اسفند 1390

با کاروان عشق؛ قسمت پنجاه و پنجم

اين‏جا قصر يزيد است و او اكنون بر تخت خود نشسته و بزرگان شام را دعوت كرده است تا شاهد جشن پيروزى او باشند.  نوازندگان مى ‏نوازند و رقّاصان مى‏ رقصند. مجلس جشن است و يزيد با چوب بر لب و دندان امام حسين‏ عليه السلام مى‏ زند و خنده مستانه مى‏ كند و شعر مى‏ خواند ... اين‏جا قصر يزيد است و او اكنون بر تخت خود نشسته و بزرگان شام را دعوت كرده است تا شاهد جشن پيروزى او باشند .   سربازان، سر امام حسين ‏عليه السلام را داخل قصر مى ‏برند. يزيد دستور مى ‏دهد سر را داخل طشتى از طلا بگذراند، و در مقابل او قرار دهند .   همه در حال نوشيدن شراب هست...
14 اسفند 1390

با کاروان عشق؛ قسمت پنجاه و چهارم

در شهر شام چه خبر است؟!  همه مردم كنار دروازه ساعات جمع شده‏ اند.  نگاه كن! شهر را آذين بسته‏ اند. همه جا شربت است و شيرينى. زنان را نگاه كن، ساز مى ‏زنند و آواز مى‏ خوانند ... در شهر شام چه خبر است؟   همه مردم كنار دروازه ساعات جمع شده‏ اند .   نگاه كن! شهر را آذين بسته‏ اند. همه جا شربت است و شيرينى. زنان را نگاه كن، ساز مى ‏زنند و آواز مى‏ خوانند .   مسافرانى كه اهل شام نيستند در تعجّب هستند، يكى از آنها از مردى سؤال مى ‏كند :  -  چه خبر شده است كه شما اين‏قدر خوشحاليد؟ مگر امروز روز عيد شماست؟  -  مگر خبر...
10 اسفند 1390

با کاروان عشق؛ قسمت پنجاه و سوم

 نامه‏اى از طرف يزيد به كوفه می رسد. او فرمان داده است تا ابن ‏زياد اسيران را به سوى شام بفرستد. او می خواهد در شام جشن بزرگى بر پا كند و پيروزى خود را به رخ مردم شام بكشد ... اسيران هيچ خبرى از بيرون زندان ندارند و هيچ ملاقات كننده‏ اى هم به ديدن آنها نيامده است. كودكان، بهانه پدر مى ‏گيرند و از اين زندان تنگ و تاريك خسته شده ‏اند. شب‏ ها و روزها مى ‏گذرند و اسيران هنوز در زندان هستند .   به ابن‏ زياد خبر مى ‏رسد كه مردم آرام آرام به جنايت خويش پى ‏برده‏اند و كينه ابن ‏زياد به دل آنها نشسته است .   او مى ‏داند سرانجام روزى وجدان مردم بيد...
8 اسفند 1390

با کاروان عشق؛ قسمت پنجاه و دوم

چند روزى است كه اسيران وارد كوفه شده ‏اند و در زندان به سر مى ‏برند. شهر تقريباً آرام است. ابن زیاد  دستور مى ‏دهد تا همه مردم براى شنيدن سخنان مهم او در مسجد کوفه جمع شوند...   چند روزى است كه اسيران وارد كوفه شده ‏اند و در زندان به سر مى ‏برند. شهر تقريباً آرام است. احساسات مردم ديگر خاموش شده است و اكنون وقت آن است كه ابن ‏زياد همه مردم كوفه را جمع كند و پيروزى خود را به رخ آنها بكشد. او دستور مى ‏دهد تا همه مردم براى شنيدن سخنان مهم او در مسجد جمع شوند . مسجد پر از جمعيّت مى ‏شود. كسانى كه براى رسيدن به پول به كربلا رفته بودند، خوشحالند، چرا كه امروز ابن‏ زياد جايزه‏ ها...
4 اسفند 1390

با کاروان عشق؛ قسمت پنجاه و یکم

  امروز،   دوازدهم محرّم   است و كاروان به سوى كوفه مى‏رود. عمرسعد اسيران را بر شترهاى بدون كجاوه سوار نموده است و آنها را همانند اسيرانِ كفّار حركت مى   دهد. زن و مرد كوفه از خانه ‏ها بيرون آمده‏ اند تا مهمانان خود را ببينند ! حضرت زینب سلام الله علیها و امام سجاد علیه السلام سخنرانی کوبنده ای خطاب به مردم کوفه انجام می دهند. صداى هلهله و شادى جاى خود را با گريه عوض مى ‏كند و شيون و ناله همه جا را فرا مى ‏گيرد. زنان كوفه، به صورت خود چنگ مى ‏زنند و مردان نيز، از شرم گريه و زارى مى ‏كنند . ..     اكنون ابن‏ زياد منتظر است تا اسيران...
3 اسفند 1390

با کاروان عشق؛ قسمت پنجاهم

      خلاصه :   عصر روز يازدهم محرّم است   عمرسعد دستور داده كه همه كشته ‏هاى سپاه كوفه جمع‏ آورى شوند تا بر آنها نماز خوانده و به خاك سپرده شوند،   امّا پيكر شهدا همچنان بر خاك گرم كربلا افتاده است .   با رفتن سپاه عمر سعد، طایفه  ‏اى از   بنى ‏اَسَد   كه در نزديكى ‏هاى كربلا زندگى مى ‏كردند، به كربلا مى ‏آيند تا بدن ‏هاى شهدا را دفن كنند و خداوند به امام سجّاد عليه السلام اجازه مى‏ دهد تا از قدرت امامت استفاده كند و به اذن خدا خود را به كربلا برساند و بر بدن پدر و ياران باوفاى كربلا، نماز بخواند و ...
30 بهمن 1390

با کاروان عشق؛ قسمت چهل و نهم

خلاصه:   عصر روز يازدهم محرّم است عمرسعد دستور داده كه همه كشته ‏هاى سپاه كوفه جمع‏ آورى شوند تا بر آنها نماز خوانده و به خاك سپرده شوند،   امّا پيكر شهدا همچنان بر خاك گرم كربلا افتاده است.   عمرسعد دستور مى‏ دهد تا سر از بدن همه شهدا جدا كنند و آنها را بين قبيله ‏هايى كه در جنگ شركت كرده ‏اند تقسيم كنند . كاروان بايد زودتر حركت كند. فردا در كوفه جشن بزرگى برگزار مى‏ شود، آنها بايد فردا در كوفه باشند . ..   سپاه عمرسعد به سوى كوفه حركت كرده است. ديگر هيچ كس در كربلا باقى نمى ‏ماند .   پيكر مطهر امام حسين ‏عليه السلام و ياران باوفايش، روى ...
26 بهمن 1390