مدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــامدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــا، تا این لحظه 7 سال و 11 ماه و 7 روز سن دارد

مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمان همگی هم معلم هستیم هم شاگرد!

تجربه موفق ۴۱؛ ترس کودک

🔹   تجربه ای موفق از ترس کودک!   یک روز دختر دو ساله ی من تصویر یک سایه سیاه با چشمهای قرمز رو توی کارتون های تلویزیون دید که سریع رد میشد و اتفاقا دختر بچه ای از اون سایه میترسید و فرار میکرد!...  همون لحظه ترس رو توی چهره ی دخترم دیدم بعد هم مدام درباره اش از من سوال میپرسید که اون چی بود رد شد؟ اون سیاهه!...  فکری به ذهنم رسید بردمش توی اتاق و گفتم بیا بهت بگم چی بود🤔 👈 دفتر نقاشیش رو آوردم همون تصویر سایه سیاه با چشمهای قرمز رو براش کشیدم اما با یه لب خندون و مهربون! دختر بچه رو هم کشیدم که ازش نمیترسید  دخترم گفت این گربه اس گفتم یه کم شبیه گربه شد گفت مهربونه؟ لب خندونش رو نشون دادم ...
28 بهمن 1397

تجربه موفق ۴۱؛ انجام تکالیف مدرسه

تازه رفته بود کلاس اول درسش خوب بود اما گاهی، موقع انجام تکالیفش ابراز خستگی و بی حوصلگی میکرد و میخواست بازی کنه و تکالیفش رو آخر وقت انجام میداد😒 👈  از بس باید بهش یادآوری میکردم که وقت نداری و تکالیفت زیاده خسته شده بودم تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید...  یه شب، نرم افزار زمانسنجی رو  روی گوشیم نصب کردم و براش توضیح دادم که چطور کار میکنه و گفتم که میتونی با این زمانسنج مسابقه بدی و برای خودت رکورد بزنی!🤔 👈 تازه اینطوری میفهمی که چند خط رو توی چند دقیقه میتونی بنویسی و بعدا بهتر میتونی برای خودت برنامه ریزی کنی 😏 دفعه اول برای اینکه انگیزه پیدا کنه و باور کنه میتونه زود بنویسه بهش گفتم ده دقیقه وقت داری ...
19 دی 1397

گاهی ادامه نده!....

گاهی وقتا بچه ها همه ی معادلات ذهنی آدم رو به هم میزنن!...  دختر کوچیکم اومده بدون هیچ دلیلی میگه - مامان من میخوام داداش رو بزنم - چرا؟ - میخوام بزنمش - نه داداش مهربونه - من میخوام بزنمش - ولی زدن کار بدیه - من میخوام کار بد بکنم! 🤔🤔🤔 فهمیدم که ادامه ی این گفتگو فایده نداره باید حرف رو عوض کنم و دفعه بعد راه دیگه ای رو امتحان کنم...  - مامان من میخوام داداش رو بزنم  با یک حالت تعجب و با چاشنی لبخند همراه با شوخی نگاهش کردم و گفتم - منم میخوام داداش رو ناز کنم یهو انگار اونم حالتش عوض شد و گفت - من میخوام داداش رو بوس کنم و ناز کنم - هوووم منم میخوام قلقلکش بدم بخنده - منم میخوام بغلش کنم خوشحال ...
9 دی 1397

تجربه موفق ۴۰ ؛ برخورد یک مادر در شکایت دخترانش از هم

مادری میگفت هیچ وقت دوست نداشتم در مقابل دو دخترم نقش قاضی رو ایفا کنم، چون در اینصورت اونا رو سوق میدادم به اینکه یکی در نقش متهم و دیگری در نقش شاکی ظاهر بشه و برای اثبات حقانیت خودشون، بر علیه طرف مقابلشون قرار بگیرن. 👈 بخاطر همین فقط و فقط سعی کردم دلهای اونا رو بهم نزدیک کنم تا اونها به اینوسیله خودشون راه حل کنار اومدن با هم رو پیدا کنن و همیشه یادشون باشه که اون عشقی که بین اونهاست بهترین قاضی مابینشون هست... بنابراین وقتی هر کدومشون علیه خواهرش شکایتی رو مطرح میکرد من شعری که در مورد خواهر ساخته بودم رو براشون میخوندم و رابطه ی محبت آمیز خواهری رو بهشون یادآوری میکردم. بعضی وقتها خوب جواب میداد و بعدش اونا همو بغل میکرد...
25 آذر 1397

تجربه موفق ۳۹؛ همه ی مسواک های من!

مسواک زدن بچه ها از سنین کم مساله ای هست که خیلی از والدین با اون درگیر هستن اینکه بچه های خیلی کوچیک مثلا یکی دو ساله دهنشون رو اصلا باز نمیکنن و همکاری نمیکنن تا براشون درست مسواک بزنیم و اصلا نمی دونیم توی دهنشون چه خبره و اجازه نمیدن که اوضاع دندوناشون رو با دقت بررسی کنیم ذهن خیلی هامون رو درگیر کرده امروز با هم تجربه ی موفقی رو در این زمینه میخونیم که خیلی میتونه در رفع این نگرانی ها کمکتون کنه پس با ما همراه باشید 👇👇👇👇👇 مادری میگفت: من هر وقت میخواستم برای دختر دو ساله ام مسواک بزنم فرار میکرد یا مسواک رو از دستم میگرفت و دیگه بهم نمیداد خیلی نگران دندوناش بودم که خراب نشه برای همین دنبال یه راه حلی میگشتم که بتونم دندوناش ر...
24 تير 1397

راهی برای آب بازی کودک در اتاق

آب بازی یک از بازی هایی هست که بچه ها از سنین خیلی کم بهش علاقه دارن و خیلی وقتا مامان ها به خاطر خیس شدن فرش و کف خونه کمتر بهشون اجازه میدن که توی اتاق اب بازی کنن🤔 امروز میخوایم یه راه ساده و خوب بهتون پیشنهاد بدیم تا هم شما راحت باشید و با آب بازی فرزندتون مخالفت نکنید هم کوچولوتون از بازی لذت ببره و مدام نه نشنوه فقط باید سعی کنید که درست از این روش استفاده کنید😉 پیشنهاد ما: 👈شما میتونید یکی از شیشه شیرهای فرزندتون که سر شیشه ایش سوراخ ریزی داره رو مخصوص این کار قرار بدید یا درب یک بطری آب معدنی رو یه کم سوراخ کنید تا فقط مقدار کمی آب ازش بیرون بیاد برای اینکه خونتون خیس آب نشه یک سینی و یک دستمال جلوش بذارید و اندازه ی...
11 تير 1397

تجربه موفق ۳۸؛ مسابقه ی سبقت گرفتن در خوبی ها

مدتی بود که با فرزندم بر سر انجام دادن کارها بگو مگو داشتیم حس میکردم روابطمون داره بد میشه و مسلما بازنده ی این میدان خودم بودم و نه تنها نصیحت هام اثر مثبتی نداشت بلکه نتیجه ی عکس هم داشت!😒😒😒 تا اینکه یک روز یکی از آیات قرآن توی ذهنم اومد که "فاستبقوا الخیرات" و این جرقه ای بود که برای تشویق فرزندم ب انجام کارهای خوب ازش استفاده کردم👌 - قبل از هر چیز یه طرح تشویقی درست کردم که بتونم داخلش برای اعضای خانواده ستاره بزنم  - با همسرم هماهنگ کردم و قرار شد همه سعی کنیم تا توی کارهای خوب از هم سبقت بگیریم و همدیگه رو خوشحال کنیم تا از خوشحالی ما فرشته ها هم خوشحال بشن - هر کس موفق میشد کسی رو خوشحال کنه براش توی ...
2 تير 1397

تجربه موفق 37؛ اژدها کوچولوی سبز رنگ!!! (مقابله با خواب بد کودک)

ساعت سه نیمه شب بود که با صدای گریه ی همراه با ترس دختر سه ساله ام  از خواب پریدم. وقتی به اتاقش رفتم صورتش از ترس برافروخته شده بود و با نزدیک شدن با دوتا دستش گردن منو چسبید و خودشو توی بغلم انداخت و مدام میگفت : «منو از اینجا ببر بیرون، من دیگه اتاقمو دوست ندارم، میخوام پیش شما بخوابم و...». فهمیدم که خواب ترسناک دیده، با اینکه خیلی خوابم می اومد و شاید توی اون شرایط بهترین روش این بود که به اتاق خودمون ببرمش و پیش خودم بخوابونمش و خودم هم با خیال راحت بخوابم، ولی یه لحظه وقتی به عواقبش فکر کردم که اگه همیشه از اتاقش بترسه چی؟ اگه دیگه راضی نشه بره تو اتاقش تنها بخوابه چی؟... بخاطر همین اول از همه اونو ...
28 بهمن 1394

تجربه موفق 36؛ برعکس بازی؛ بازی برای مواقع لجبازی

بعضی از سن هایی که بچه ها وارد اون میشن دقیقا برای بعضی از والدین شبیه بحرانه. یکی از اون سن ها که من به تجربه اون رو درک کردم، سن سه سالگی هست. دخترم با نزدیک شدن به این سن خیلی احساس بزرگی می کرد و به خاطر همین از دختری که بیشتر مواقع در جهت جریان زندگی ما حرکت می کرد چشمه های لجبازی ای رو می دیدم که اگه انتظار اون رو نداشتم خیلی برام سخت بود. بعضی وقت ها برای خواسته های نامعقولش چنان پافشاری ای می کرد که اطرافیان رو هم خسته می کرد. اوج فاجعه زمانی بود که بیرون از منزل بودیم و اطرافیان و دوستان ، بالاخص پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هم حضور داشتند که دیگه نگو.... وقتی دقیقا برعکس انتظارات ما رو انجام میداد و خیر...
25 آبان 1394

تجربه ی موفق 35؛ چگونه فرزندم یاد گرفت مداد را درست بگیرد؟

از اول که مداد رو توی دستش گرفت اشتباه میگرفت، کمر مداد رو توی دستش می گرفت و کاغذ رو خط خطی میکرد. همسن و سالهاش رو میدیم که مدادشون رو درست دست میگیرن و این نگرانی بیشتر در من به وجود می اومد که چرا فرزند من مدادش رو اشتباه میگیره و نقاشی می کشه...   مدتی بهش میگفتم که مدادش رو اشتباه گرفته و درستش چطوریه اما مشخص بود که وقتی کمر مداد رو توی دستش میگیره لذت بیشتری از نقاشی میبره. بعد از مدتی دیدم وقتی میخواد نقاشی بکشه به من میگه « مامان شما از اتاق برو بیرون» و من متوجه شدم که میخواد مدادش رو اشتباه دستش بگیره و به خاطر تذکرات زیاد من این پنهان کاری در اون به وجود اومده... این کارش من رو به فکر ان...
9 شهريور 1394