مــدرســـه ی مــامــان هـا

قصه ی خواب 4؛ چشمای دختر کوچولو

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون هیشکی نبود. زیر گنبود کبود، دو تا چشم مهربون و خوشگل بودن که توی صورت یه دختر کوچولوی مهربون زندگی می کردند... بسم الله الرحمن الرحیم یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون هیشکی نبود. زیر گنبود کبود، دو تا چشم مهربون و خوشگل بودن که توی صورت یه دختر کوچولوی مهربون زندگی می کردند. اون چشم ها از صبح که بیدار شده بودند برای دختر کوچولو کلی زحمت کشیده بودند. مثلا کمک کرده بودند تا دختر کوچولو لگوهاش رو با دقت ببینه و بتونه با اونها شکلهای قشنگی بسازه. اونا باعث شده بودند که دخترکوچولو بتونه کارتون های خوشگلی ببینه.  اگه اونا نبودند دختر کوچولو نمی تونست از توی بشقابش غذاش...
23 مرداد 1393

قصه ی خواب (3)

بعضی از بچه ها موقع خواب دنبال هر بهانه ای برای فرار کردن از خواب می گردن و اصلا دل به خواب نمیدن! این قصه با آموزش چگونه خوابیدن، به شما کمک میکنه تا بچه رو بهتر برای خواب آماده کنید. پس با ما همراه باشید... بسم الله الرحمن الرحیم یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون، هیشکی نبود. زیر گنبود کبود، یه شیر کوچولو بود. شیر کوچولو خیلی خسته شده بود ولی هر کاری می کرد نمی تونست بخوابه. به خاطر همین رفت پیش دوستش فیل کوچولو و گفت: -           سلام فیل کوچولو. -            سلام شیر کوچولو. ...
24 تير 1393

هدیه ی مهربونی

یکی بود یکی نبود یه کویر بزرگ بود که فقط یه درخت تنها اونجا به تنهای زندگی می کرد. این درخت فقط شبها تنها نبود ... یکی بود یکی نبود یه کویر بزرگ بود که فقط یه درخت تنها اونجا به تنهای زندگی می کرد. این درخت فقط شبها تنها نبود  چون  گنجشکهایی که از اونجا می گذشتند میومدن روی شاخ و برگ های درخت مهربون استراحت می کردند و درخت مهربون براشون لالایی می خوند بعد هم شاخه هاش رو  مثل گهواره براشون تکون می داد تا خوابشون ببره. صبح که می شد گنجشک ها از درخت مهربون تشکر می کردن و می رفتن، درخت مهربون دلش می گرفت اخه بازم تنها می شد یه روز  گنجشک ها تصمیم گرفتند یه هدیه برای درخت مهربون ببرن، برای...
22 خرداد 1393

قصه ی خواب (2)

بعضی وقت ها بچه ها از خوابیدن طفره میرن و با اینکه می دونیم خسته هستند و نیاز به خواب دارند ولی باز هم دوست ندارند که بخوابند. این اتفاق شاید بعد از به هم خوردن خوابشون و بدخواب شدنشون اتفاق بیفته.   برای این مواقع اولین کار اینه که به اونها بقوبولانیم که الان وقته خوابه و باید بخوابن. این قصه ، می تونه برای این مواقع مفید باشه...   بسم الله الرحمن الرحیم یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون هیشکی نبود توی یه مزرعه ی سبز و بزرگ، یه ببعیِ کوچولو و خوشگل زندگی میکرد. یه روز صبح ببعی از خونه اومد بیرون و توی مزرعه به بدو بدو مشغول شد. و از اونجاییکه دوستاش نبودند تا باهاشون بازی کنه به دنبال همبازی می ...
20 ارديبهشت 1393

قصه ی خواب (1)

   یکی از روش هایی که بچه ها به خواب میرن اینه که براشون قصه تعریف کنیم، ولی همه ی مامانها به تجربه این رو دریافتند که بعضی از قصه ها هستند که تخیل و ذهن کودک را چنان درگیر می کنند و به خاطر هیجانات بالایی که دارند نه تنها به خواب رفتنشون کمکی نمی کنه بلکه جلوی خواب رفتنشون رو هم می گیره. به خاطر همین قصه های خواب، ویژگیهای خاص خودشون رو دارند. توی این مجموعه سعی می کنیم که قصه هایی که برای خواباندن کودک مناسب هستند رو بگیم و  شدیدا منتظر شنیدن قصه های شما هستیم ...   البته این قصه برای سنین دختر خودم که حدود دو سال هست، خوب جواب داد، ولی نمیدونم تا چه سنی می تونه برا بچه ها دلنشین و دوست داشتنی باشه، شاید برای ...
4 ارديبهشت 1393

گل سر گمشده ی هدهد

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کَس نبود. یه جنگل داریم مثل تمام جنگلای دنیا قشنگ و پر از درخت.حیوونهای زیادی توی جنگل ما زندگی می کنن، که یکی از اونها هدهد یا همون شونه به سر است. هدهد یه پرنده ی خیلی قشنگیه به طوریکه هر حیوونی اونو می بینه ازش تعریف می کنه و به به و چه چه راه میاندازه. قصّه از اون جا شروع شد که... هدهد یه گل سر خیلی قشنگ داشت و هر روز که از خواب بلند می شد اونو به سرش می زدو این طرف و اون طرف جنگل پرواز می کرد. گل سر هدهد، سفید بود و یه نگین طلایی روش داشت. همه ی حیوونهای جنگل هدهد رو به خاطر زیباییش تحسین می کردن. یک روز صبح وقتی هدهد از خواب بیدار شد با تعجب دید که گل سرش، سر جاش نیست همه جای اتاقش رو گشت...
16 اسفند 1392

قصه ی طاووس مغرور

طاووس زيبا در جنگل سبز زندگي مي كرد. او بال و پر و دم بسيار زيبايي داشت. روي پرهايش نقطه هاي بزرگي مثل چشمهاي درشت به نظر مي رسيد. رنگ سبز و آبي پرها، چشم همه ي حيوانات را خيره مي كرد.  براي همين وقتي طاووس مي ديد كه حيوانات جنگل  با تعجب و تحسين نگاهش مي كنند، دمش را باز مي كرد و با آن چتر زيبايي درست مي كرد و با ناز و غرور جلوي چشم آنها راه مي رفت و فخر مي فروخت ... حيوانات جنگل هم كه دم زيباي او را دوست داشتند، به او نمي گفتند كه پاهاي زشتي دارد و صدايش هم اصلاً خوب نيست. طاووس چون خودش را از همه بهتر مي دانست، با هيچ كس دوست نمي شد و هميشه تك و تنها بود.  در كنار جنگل سبز ، رودخانه اي بود كه تمام ...
10 بهمن 1392

قصه ی بهمن و اسباب بازی هاش

بهمن پسر خوبی بود ولی یه کم شیطون و بازیگوش بود و مراقب وسایلش نبود توی اتاقش یه کمد اسباب بازی داشت که همشون رو شکسته بود و خرابشون کرده بود   .  مامان بهمن همیشه میگفت که باید بیشتر مواظب وسایلت باشی ولی اون به حرف مامانش توجهی نمی کرد ... تولد بهمن مامان بابا یه آدم آهنی بهش کادو داده بودند بهمن خیلی اونو دوست داشت و خوشحال بود که حالا یه آدم آهنی داره . یه روز بهمن با دوستش سعید مشغول بازی با آدم آهنی بودند که یه دفعه باهم دعواشون شد بهمن این دست آدم رو می کشید و سعید اون یکی دستش رو که ناگهان دست آدم آهنی کنده شد. بهمن خیلی ناراحت شد ولی به مامانش چیزی نگفت چون میدونست اگه مامان بابا بفهمند...
19 دی 1392

قصه خاله پیرزن مهربون و اشکال هندسی

این قصه در واقع تغییر یافته ی قصه ی خاله پیرزنی هست که توی اون روز بارونی به حیوانات جا داد ،در واقع روشی برای یاد دادن اشکال هندسی هست، می تونیم برا یاد دادن رنگ ها هم با اعمال تغییراتی از اون استفاده کنیم... یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون هیشکی نبود... یه روز یه خاله پیرزن مهربون توی به روستای کوچیک، توی یه کلبه ی خیلی کوچیک زندگی می کرد . (یادآوری کنید همون پیرزنی که به حیوونها جا داد) یه روز که رفته بود توی حیاط خونه اش تا گلهاش رو آب بده، ناگهان توی باغچه چند تا شکل دید که لای بوته ها قایم شده بودند و می لرزیدند. با دیدن اون اشکال جا خورد و گفت: «اِوا ! ننه! شما دیگه چی هستید؟» اون اشکال...
4 آذر 1392
12735 0 10 ادامه مطلب

قصه ی دوست جدید علی

اونروزی که توی ویترینه مغازه بودم و علی به خاطر من گریه کرد تا منو براش بخرن فکر کردم دیگه راحت شدم و می تونم از توی جعبه ایی که منو توش پرس کردن بیام بیرون و هر روز یه آبی به سر و صورتم بزنم... مامان علی از آقای مغازه دار خواست تا منو بده به علی همونجا بود که من خیلی خوشحال شدم. علی با دستای کوچیکش سعی می کرد منو از توی جعبه نجاتم بده ولی نمی تونست... همین موقع بود که مامانش منو گرفت و انداخت توی کیفش و گفت که من کثیف می شم باید منو توی خونه باز کنن و بذارنم توی لیوان مسواکها پیش بقیه دوستام. چند ساعتی طول کشید تا رسیدیم خونه منو باز کردن و گذاشتنم پیش بقیه مسواکها اونجا 2 تا مسواک دیگه هم اونجا بودن و من که از ا...
21 مرداد 1392