مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمون همگی هم معلم هستیم و هم شاگرد!...

قصه ی خواب 5؛ ماه مهربون

1393/6/31 6:00
نویسنده : یه مامان
2,384 بازدید
اشتراک گذاری

حتما همه ی شما لالایی های شبکه ی پویا رو دیدید، قصه ای که در ادامه ی مطلب می بینید از لالایی بالشت ابری الهام گرفته شده که اتفاقا چون بچه ها می تونن قصه رو با تصاویر لالایی توی ذهنشون متصور بشن می تونه براشون جذابیت خاصی داشته باشه، با هم به ادامه ی مطلب میریم...

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود

توی آسمون پر ستاره یه ماه مهربون بود که نور افشانی میکرد و هوا رو کمی روشن میکرد. یه شب ماه مهربون صدایی رو شنید، صدا از توی برکه بود یه تیکه ابر دستش گرفت و رفت پایین ببینه چه خبره

یکی داشت با ناراحتی غور غور می کرد، بله درسته صدای بچه قورباغه بود که روی برگ نیلوفر نشسته بود و داشت غصه می خورد. ماه نزدیک رفت و گفت چی شده قورباقه کوچولو؟

قورباغه کوچولو گفت: خیلی خوابم میاد میخوام بخوابم اما نمیشه

ماه گفت: چرا نمیشه؟

قورباغه کوچولو گفت: آخه بالشت ندارم فکر می کنم بالشتم افتاده توی آب

ماه گفت: این که غصه نداره بیا این تیکه ابر رو بگیر و بذار زیر سرت بخواب

قورباغه کوچولو خیلی خوشحال شد ابر رو گرفت و از ماه تشکر کرد، بعد سرش رو گذاشت روی ابر و چشماش رو بست و خوابش برد.

ماه خیلی خوشحال شد داشت برمیگشت توی آسمون که یه صدای دیگه ای شنید، صدا از طرف درخت پیر توی جنگل می اومد. ماه نزدیک درخت رفت و دید خانوم دارکوبه ناراحت نشسته توی خونه اش و داره غصه می خوره

ماه گفت: چی شده خانم دارکوبه، چرا غصه می خوری؟

خانوم دارکوبه گفت: آخه چراغ خونه ام سوخته و همه جا تاریک شده دیگه نمی تونم جایی رو ببینم و رختخوابم رو پیدا کنم

ماه گفت: اینکه غصه نداره من یه کم از نورم رو بهت میدم که چراغ خونه ات باشه اما یادت نره موقع خواب باید چراغ رو خاموش کنی که دیگه نسوزه

خانم دارکوبه خیلی خوشحال شد از ماه تشکر کرد و گفت چشم ماه مهربون از این به بعد موقع خواب چراغ رو خاموش می کنم. بعد هم رفت و توی رختخوابش خوابید.

ماه خیلی خوشحال شد داشت برمیگشت توی آسمون که یه دفعه صدای جیک جیک خانوم گنجیشکه رو شنید که داشت غصه می خورد.

رفت پیشش و گفت: چی شده خانوم گنجیشکه چرا غصه می خوری؟

خانوم گنجیشکه گفت هر کاری می کنم بچه ام خوابش نمی بره آخه سردشه و پتو نداره

ماه گفت غصه نخور بیا این تیکه ابر رو بگیر و بنداز رو بچه ات تا گرم بشه و خوابش ببره.

خانوم گنجیشکه خیلی خوشحال شد و از ماه تشکر کرد.

ماه گفت خواهش می کنم خانوم گنجیشکه، خواب های خوب ببینی و بعد خداحافظی کرد

یه دفعه صدای سنجاب رو شنید، گفت: چی شده سنجاب چرا هنوز بیداری؟ شب شده و وقت خوابه همه باید بخوابن

سنجاب گفت آخه هر کاری کردم خوابم نبرد، دلم میخواد یکی برام لالایی بخونه اما هیچ کس نیست...

ماه گفت باشه، سرت رو بذار روی بالشت و چشمات رو ببند خودم برات لالایی می گم

لالا لالا لالا، لالا کن حالا و....

 

طبق معمولِ همیشه می تونید در پایان قصه سوره های کوچک یا هر لالایی که بچه تون بهش عادت داره رو بخونید

پسندها (1)
نظرات (4) مشاهده جعبه ارسال نظر
مامان فرنيا
31 شهریور 93 8:40
قصه اي بسيار زيبا و دلنشين بود حتما امشب تعريفش ميكنم
یه مامان
پاسخ
خوشحالیم که مورد توجهتون قرار گرفته
مامان شبنم
31 شهریور 93 11:20
سلام بسیار زیبا بود
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز خوشحالیم که خوشتون اومده
بابا و مامان
31 شهریور 93 13:11
عالی بود ممنون
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز خواهش میکنیم، قابل شما و بچه های گلتون رو نداشت. شما که خودتون استادید
مامان فرنيا
1 مهر 93 7:29
سلام ديشب قصه را تعريف كردم و مثل هميشه تا پايان قصه بيدار بود بعد خوابيد اما اينبار بعد از قصه پرسيد چرا همه قبل از خواب گريه و سروصدا ميكردند؟ و باز پرسيد چرا جنگلش اينطوري بود همه وسائلشون راگم كرده بودند يكي بالش يكي پتو عجب جنگلي بود قاطي پاتي بود خلاصه كه اينجور بچه اي داريم ما
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز ممنون که نتیجه رو برامون نوشتید، چه سوالای جالبی برای دختر گلتون پیش اومده بود. واقعا چقدر بچه ها با دقت به قصه ها گوش میدن خدا این دختر مرتب و منظم و با دقت رو براتون حفظ کنه ان شاالله