مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمون همگی هم معلم هستیم و هم شاگرد!...

اشک معرفت؛ قسمت آخر

1393/8/13 20:00
نویسنده : یه مامان
1,772 بازدید
اشتراک گذاری

امام حسين‏ عليه السلام آماده رفتن به ميدان است اينك لحظه خداحافظى است. اكنون او با عزيزان خود سخن مى‏ گويد«دخترانم، سكينه! فاطمه! و خواهرانم، زينب! اُمّ كُلْثوم! من به سوى ميدان مى ‏روم و شما را به خدا مى ‏سپارم»...

امام حسين‏ عليه السلام آماده رفتن به ميدان است اينك لحظه خداحافظى است.

 اكنون او با عزيزان خود سخن مى‏ گويد: «دخترانم، سكينه! فاطمه! و خواهرانم، زينب! اُمّ كُلْثوم! من به سوى ميدان مى ‏روم و شما را به خدا مى ‏سپارم».

 همه اشك مى ‏ريزند. آرى! اين آخرين بارى است كه امام را مى‏ بينند. سكينه (دختر امام)، رو به پدر مى ‏كند و مى ‏گويد:

 - بابا، آيا به سوى مرگ مى ‏روى؟

 - چگونه به سوى مرگ نروم حال آنكه ديگر هيچ يار و ياورى ندارم.

 - بابا، ما را به مدينه برگردان!

 - دخترم! اين نامردان هرگز اجازه نمى ‏دهند كه شما را به مدينه ببرم.

 صداى ناله و شيونِ همه بلند مى ‏شود. امّا در اين ميان سكينه بيش از همه بى‏ تابى مى ‏كند، آخر او چگونه دورى پدر را تحمّل كند. او آن‏چنان گريه مى ‏كند كه دل همه را به درد مى ‏آورد. امام سكينه را در آغوش مى ‏گيرد و مى ‏فرمايد: «دخترم! دل مرا با اشك چشم خود نسوزان».

 آغوش پدر، سكينه را آرام مى ‏كند. پدر اشك چشم او را پاك مى ‏كند و با همه خداحافظى مى ‏كند و به سوى ميدان مى ‏رود.
 امام نگاهى به ميدان مى ‏كند. ديگر هيچ يار و ياورى براى امام باقى نمانده است.

كجا رفتيد؟ اى ياران باوفا!

 غم بر دل امام حسين ‏عليه السلام نشسته و اكنون تنهاى تنها شده است. امام سوار بر اسب خويش جلو مى ‏آيد. مهار اسب را مى ‏كشد و فرياد او تا دور دست سپاه كوفه، طنين مى ‏اندازد:«آيا كسى هست تا از ناموس رسول خدا دفاع كند؟ آيا كسى هست كه در اين غربت و تنهايى، مرا يارى كند؟»

 فرياد غريبانه را پاسخى نبود ...

  سپاه كوفه ايستاده است. شمشيرها در دستانشان بى ‏تابى مى‏ كنند. امام، تنهاى تنهاست.

 بار ديگر، صداى امام در صحراى كربلا مى ‏پيچد: «آيا كسى هست مرا يارى كند؟».

 هيچ كس صداى حسين را جواب نمى ‏گويد. حسين غريب است و تنها.

 امام سجّاد عليه السلام از خيمه خود بيرون آمده است. او توان راه رفتن ندارد و از شدّتِ تب نيز، مى ‏سوزد.

 زينب ‏عليها السلام به دنبال او مى ‏آيد و مى ‏فرمايد: «فرزند برادرم! باز گرد». امام سجّاد عليه السلام در پاسخ مى ‏گويد: «عمه جان! مى ‏خواهم جانم را فداى پدر نمايم». ناگهان چشم امام حسين‏ عليه السلام به او مى ‏افتد. رو به خواهرش مى ‏كند و مى ‏گويد: «خواهرم! پسرم را به خيمه باز گردان.»

 عمّه، پسر برادر را به خيمه مى‏ برد و كنارش مى ‏ماند. پروانه ‏ها، همه روى خاك گرم كربلا، بر خاك و خون آرميده‏ اند.  امام در ميدان تنهايى ايستاده است. رو به پيكر بى ‏جان ياران باوفايش مى‏ كند و مى‏ فرمايد:«اى دلير مردان، اى ياران شجاع!»

 هيچ جوابى نمى ‏آيد. اكنون امام مى ‏فرمايد: «من شما را صدا مى‏ زنم، چرا جواب مرا نمى‏ دهيد؟ شما در خواب هستيد و من اميد دارم كه بار ديگر بيدار شويد. نگاه كنيد كسى نيست كه از ناموس رسول خدا دفاع كند.»

 باز هم صدايى نمى ‏آيد. هنوز صداى امام حسين ‏عليه السلام مى ‏آيد كه يارى مى ‏طلبد.

 صداى غريبىِ امام، شورى در آسمان مى ‏اندازد. فرشتگان تاب شنيدن ندارند.

 امام، بى‏يار و ياور مانده است.

 بار ديگر چهار هزار فرشته به كربلا مى ‏آيند. آنها به امام مى ‏گويند: «اى حسين! تو ديگر تنها نيستى! ما آمده‏ ايم تا تو را يارى كنيم، ما تمام دشمنان تو را به خاك و خون مى‏ نشانيم.»

 همه آنها، منتظر اجازه امام هستند تا به دشمنان هجوم ببرند. امّا امام به آنها اجازه مبارزه نمى‏ دهد.

 فرشتگان، همه در تعجّب هستند. مگر تو نبودى كه در اين صحرا فرياد مى ‏زدى: «آيا كسى هست مرا يارى كند». اكنون ما به يارى تو آمده‏ ايم.

 اما امام ديدار خدا را انتخاب كرده است. او مى ‏خواهد تا با خون خود، درخت اسلام را آبيارى كند.

 نگاه كن! امام، قرآنى را روى سر مى ‏گذارد و رو به سپاه كوفه چنين مى ‏فرمايد: «اى مردم! قرآن، بين من و شما قضاوت مى ‏كند. آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم، چه شده كه مى‏ خواهيد خون مرا بريزيد؟»

 هيچ كس جوابى نمى‏ دهد. سكوت است و سكوت!

 پسر حيدرِ كرّار به ميدان آمده است. او رَجَز مى‏ خواند و خود را معرفى مى‏ كند: «من فرزند على هستم و به اين افتخار مى ‏كنم.»

 لشكر كوفه به سوى امام حمله مى ‏برد. امام دفاع مى ‏كند و سپس چون شير به قلب سپاه حمله مى برد.

 امام، شمشير مى ‏زند و به پيش مى‏ رود. تعداد زيادى از نامردان را به خاك و خون مى ‏كشد.

 امام متوجّه سمت راست سپاه مى ‏شود، آن‏ گاه حمله مى ‏برد و فرياد مى ‏زند: «مرگ بهتر از زندگى ذلت بار است.». اكنون به سمت چپ لشكر حمله مى ‏برد و چنين رجز مى‏خواند:

 
أَنَا الحُسَينُ بنُ عَليّ‏

آلَيتُ أَنْ لا أنثَنِي‏

 من حسين بن على هستم و قسم خورده ‏ام كه هرگز تسليم شما نشوم.

 همه تعجّب مى‏ كنند. حسينى كه از صبح تا به حال اين همه داغ ديده و بسيار تشنه است، چقدر شجاعانه مى‏ جنگد. او چگونه مى ‏تواند به تنهايى ده‏ ها نفر را به خاك هلاكت بنشاند.

 امام تلاش مى‏ كند كه خيلى از خيمه ‏ها دور نشود. زيرا به غير از امام سجّاد عليه السلام، هيچ مردى در خيمه ‏ها نيست. امام به سپاه حمله مى كند و بار ديگر به نزديك خيمه‏ ها باز مى‏ گردد. 

 امام چند بار به سپاه دشمن حمله مى‏ كند و تعداد بسيارى را به جهنم مى ‏فرستد و هر بار كه به خيمه‏ ها باز مى ‏گردد، صداى «لا حَوْلَ و لا قُوّةَ الّا باللَّه» ايشان به گوش مى ‏رسد.

صداى امام، مايه آرامش خيمه‏ هاست. امام رو به سپاه كوفه مى ‏كند و مى ‏گويد: «براى چه به خون من تشنه ‏ايد؟ گناه من چيست؟»

 صدايى به گوش امام مى ‏رسد كه دل او را به درد مى ‏آورد و اشكش جارى مى ‏شود«ما تو را مى ‏كشيم چون كينه پدرت را در سينه داريم.»

 اشك در چشم امام حلقه مى ‏زند. آرى! او (كه خود اين همه مظلوم و غريب است) اكنون براى مظلوميّت پدرش گريه مى‏ كند...

 بار ديگر امام به قلب لشكر مى‏ تازد و شمشير مى ‏زند و جلو مى ‏رود.

 فرماندهان سپاه كوفه در فكر اين هستند كه در مقابله با امام حسين ‏عليه السلام چه كنند.آنها نقشه‏ اى شوم مى ‏كشند بايد حسين را از خيمه‏ ها دور كنيم و آن ‏گاه به خيمه ‏ها حمله ببريم، در اين صورت ديگر حسين در هم مى ‏شكند و نمى ‏تواند اين ‏گونه شمشير بزند.

 قرار مى ‏شود در فرصتى مناسب، شمر همراه سربازان خود به سوى خيمه ‏ها حمله كند.هنگامى كه امام به قلب لشكر حمله كرده است، شمر دستور حمله به خيمه ‏ها را مى ‏دهد.

 امام متوجّه مى ‏شود و فرياد مى‏ زند: «اى پيروان شيطان! مگر دين نداريد و از قيامت نمى ‏ترسيد؟ غيرت شما كجا رفته است؟»

 شمر مى‏ گويد: «اى حسين چه مى ‏گويى؟». امام مى ‏فرمايد: «تا من زنده هستم به ناموسِ من، نزديك نشويد.»

 سخنِ امام، لشكر شمر را به خود مى ‏آورد و غيرت عربى را به آنها يادآور مى‏ شود.

 شمر مى ‏بيند به هيچ وجه صلاح نيست كه به حمله ادامه دهد. سپس دستور عقب نشينى مى‏ دهد.

 شمر نزد عمرسعد مى ‏رود و با او سخن مى ‏گويد: «اى عمرسعد! اين‏گونه كه حسين مى ‏جنگد تا ساعتى ديگر، همه ما را خواهد كشت.»

 تاريخ هيچ‏گاه اين سخن شمر را فراموش نخواهد كرد. حسينى كه جگرش از تشنگى مى ‏سوزد و داغ عزيزانش را به دل دارد، طورى مى‏ جنگد كه ترس وجودِ همه فرماندهان را فرا گرفته است. عمرسعد رو به شمر مى‏ كند:

اى شمر! به نظر تو چه بايد بكنيم؟

 - بايد به لشكر دستور بدهى تا همه يكباره به سوى او هجوم آورند. تيراندازان را بگو تيربارانش كنند، نيزه‏داران نيزه بزنند و بقيه سپاه هم سنگ ‏بارانش كنند.

 عمرسعد نظر او را مى ‏پسندد و دستور صادر مى‏ شود...

 امام سوار بر اسب خويش در ميدان مى ‏رزمد كه ناگهان، باران تير و سنگ و نيزه باريدن مى گيرد.

 نگاه كن! امام، تك و تنها در ميدان ايستاده است. به خدا، هيچ كس نمى ‏تواند غربت اين لحظه را روايت كند.

 آن طرف خيمه‏ها، اشك‏ها، سوزها، زنان بى ‏پناه، تشنگى! اين طرف باران سنگ و تير و نيزه! و مولاى تو در وسط ميدان، تنها ايستاده است!

 بر روى اسب، شمشير به دست، گاه نگاهى به خيمه‏ ها مى‏ كند، گاه نگاهى به مردم كوفه. اين مردم، ميزبانان او هستند. امّا اكنون مهمان نوازى به اوج خود رسيده است!

 سنگ‏باران، تير باران، نیزه باران!

تيرها بر بدن امام اصابت مى ‏كند. تمام بدن امام از تير پر شده است. سنگى به پيشانى امام اصابت مى ‏كند و خون از پيشانى او جارى مى ‏شود.  امام لحظه ‏اى صبر مى‏ كند. امّا دشمن امان نمى‏ دهد و اين بار تيرى زهر آلود بر آن حضرت مى‏ نشيند.  نمى ‏دانم چه كسى اين تير را مى ‏زند. امّا اين تير براى امام حسين‏ عليه السلام از همه تيرها سخت ‏تر است.

صداى امام در دشت كربلا پيچيده است: «بسم اللَّه و باللَّه و على‏ ملّة رسول اللَّه، من به رضاى خدا راضى هستم.»

 تير به سختى در سينه امام فرو رفته است. چاره‏ اى نيست بايد تير را بيرون بياورد. امام به زحمت، تير را بيرون مى ‏آورد و خون مى‏ جوشد.  امام خون ‏ها را جمع مى ‏كند و به سوى آسمان مى‏ پاشد و مى ‏گويد: «بار خدايا! همه اين بلاها در راه تو چيزى نيست.»

 فرشتگان همه در تعجّب هستند. اين حسين ‏عليه السلام كيست كه با خدا اين‏ گونه سخن مى ‏گويد. قطره‏اى از آن خون به زمين بر نمى ‏گردد. آسمان سرخ مى ‏شود.  تاكنون هيچ كس آسمان را اين گونه نديده است. اين سرخى خون امام حسين‏ عليه السلام است كه در آسمانِ غروب، مانده است.

 امام بار ديگر خون در دست خود مى ‏گيرد و اين بار صورت خود را با آن رنگين مى‏ كند. آرى! امام مى ‏خواهد به ديدار خدا برود، پس چهره خود را خون آلود مى‏ كند و مى‏ فرمايد: «مى ‏خواهم جدّم رسول خدا مرا در اين حالت ببيند.»

 خونى كه از بدن امام رفته است، باعث ضعف او مى ‏شود. دشمن فرصت را غنيمت مى ‏شمارد و از هر طرف با شمشيرها مى ‏آيند و هفتاد و دو ضربه شمشير بر بدن آن حضرت مى ‏نشيند.امام از روى اسب با صورت به زير مى ‏آيد، گويا عرش خدا بر روى زمين مى ‏افتد. امام با صورت به روى خاك گرم كربلا مى ‏افتد.

 آرى! اين سجده آخر امام حسين ‏عليه السلام است كه ركوعى ندارد.

 صداى مناجات امام به گوش مى ‏رسد: «در راه تو بر همه اين سختى ‏ها صبر مى‏ كنم.» امام حسين‏ عليه السلام آينه صبر خداست. در اوج قلّه بلا ايستاده و شعار توحيد و خداپرستى سر مى ‏دهد.  خون امام درخت دين و خداپرستى را آبيارى مى ‏كند. امام به ذكر خدا مشغول است.

 ذو الجناح، اسب امام، چگونه يال خود را به خون امام رنگين مى ‏كند و به سوى خيمه‏ ها مى ‏رود. همه اهل خيمه، صداىِ ذو الجناح را مى ‏شنوند و از خيمه بيرون مى ‏آيند.

 امام روى خاك گرم كربلا افتاده است. هيچ كس جرأت نمى‏ كند او را به شهادت برساند.  او با صدايى آرام با خداى خويش سخن مى ‏گويد: «صبراً على قضائك يا ربّ»؛ «در راه تو بر بلاها صبر مى ‏كنم».  اكنون بدن مبارك امام از زخم شمشير و تير چاك چاك شده است. سرش شكسته و سينه ‏اش شكافته است و زبانش از خشكى به كام چسبيده و جگرش از تشنگى مى‏ سوزد. قلبش نيز، داغ‏ دار عزيزان است.

 با اين همه باز هم به خيمه‏ ها نگاه مى‏ كند و همه نيرو و توان خود را بر شمشير مى ‏آورد و آن را به كمك مى ‏گيرد تا برخيزد، امّا همان لحظه ضربه اى از نيزه و شمشير بار ديگر او را به زمين مى ‏زند. همه هفتاد و دو پروانه او پر كشيدند و رفته ‏اند و اكنون منتظر آمدن امام خود هستند...

 عمرسعد كنارى ايستاده است. هيچ كس حاضر نيست قاتل حسين باشد. او فرياد مى ‏زند:«عجله كنيد، كار را تمام كنيد». وعده جايزه‏ اى بزرگ به سپاهيان داده مى ‏شود، امّا باز هم كسى جرأت انجام دستور را ندارد. جايزه، زياد و زيادتر مى ‏شود، تا اينكه سِنان به سوى حسين مى‏ رود اما او هم دستش مى ‏لرزد و شمشير را رها كرده و فرار مى‏ كند.

 شمر با عصبانيت به دنبال سنان مى ‏دود:

 - چه شد كه پشيمان شدى؟

 - وقتى حسين به من نگاه كرد، به ياد حيدر كرّار افتادم. براى همين، ترسيدم و فرار كردم.

 - تو در جنگ هم ترسويى. مثل اينكه بايد من كار حسين را تمام كنم.

 اكنون شمر به سوى امام مى ‏رود. شيون و فرياد در آسمان ‏ها مى‏ پيچد و فرشتگان همه ناله مى ‏كنند. آنها رو به جانب خدا مى ‏گويند: «اى خدا! پسر پيامبر تو را مى‏ كشند».

 خداوند به آنان خطاب مى ‏كند: «من انتقام خون حسين را خواهم گرفت، آنجا را نگاه كنيد!».فرشتگان، نور حضرت مهدى ‏عليه السلام را مى‏ بينند و دلشان آرام مى ‏شود.

 اكنون شمر بالاى سر امام ايستاده است. شمر، نگاهى به امام مى‏ كند و لب ‏هاى او را مى ‏بيند كه از تشنگى خشكيده است. پس مى‏ گويد: «اى حسين! مگر تو نبودى كه مى ‏گفتى پدرت كنار حوض كوثر مى ‏ايستد و دوستانش را سيراب مى سازد؟ صبر كن، به زودى از دست او سيراب مى ‏شوى».

 اكنون او مى‏ خواهد امام را به شهادت برساند. واى بر من، چه مى ‏بينم! او بر روى سينه خورشيد نشسته است:

 - كيستى كه بر سينه من نشسته ‏اى؟

 - من شمر هستم.

 - اى شمر! آيا مرا مى ‏شناسى؟

 - آرى، تو حسين پسر على هستى و جدّ تو رسول خدا و مادرت زهراست.

 - اگر مرا به اين خوبى مى ‏شناسى پس چرا قصد كشتنم را دارى؟

 - براى اينكه از يزيد جايزه بگيرم.

 شمر به كشتن امام مصمّم است و خنجرى در دست دارد. امام، پيامبر را صدا مى ‏زند: «يا جدّاه، يا محمّداه!»

 آسمان تيره و تار مى‏ شود. طوفان سرخى همه جا را فرا مى ‏گيرد و خورشيد، يكباره خاموش مى ‏شود...

 منادى در آسمان ندا مى ‏دهد: «واى حسين كشته شد».

  سرِ امام را بر بالاى نيزه كرده ‏اند و در ميان سپاه دور مى ‏زنند.  همه زن‏ ها و بچه‏ ها مى‏ فهمند كه امام شهيد شده است. صداى شيون، همه جا را فرا مى ‏گيرد. شمر با لشكر خود نزديك خيمه ‏ها رسيده است. عدّه‏اى از سربازان او آتش به دست دارند.

 آتش شعله مى ‏كشد و زنان همه از خيمه ‏ها بيرون مى ‏زنند.  نامردها به دنبال زن ‏ها و دختران هستند. چادر از سر آنها مى‏ كشند و مقنعه آنها را مى‏ ربايند.  هيچ كس نيست از ناموس خدا دفاع كند. همه جا آتش، همه جا بى ‏رحمى و نامردى! زنان غارت زده با پاى برهنه، گريه ‏كنان به سوى قتلگاه امام مى ‏دوند.

 بدن پاره پاره برادر در قتلگاه افتاده است. خواهر چگونه طاقت بياورد، وقتی برادر را اين ‏گونه ببيند؟!...

 زينب ‏عليها السلام چون نگاهش به پيكر صد چاك برادر مى ‏افتد، از سوز دل فرياد برمى ‏آورد:«اى رسول خدا! اى كه فرشتگان آسمان به تو درود مى‏ فرستند، نگاه كن، ببين، اين حسين توست كه به خون خود آغشته است».

 مرثيه جانسوز زينب ‏عليها السلام، همه را به گريه واداشته است. خواهر به سوى پيكر برادر مى ‏رود و كنار پيكر برادر مى ‏نشيند.

 همه نگاه مى ‏كنند كه زينب‏ عليها السلام مى‏ خواهد چه كند؟ او دست مى ‏برد و بدن چاك چاك برادر را از روى زمين برمى ‏دارد و سر به سوى آسمان مى ‏كند: «بار خدايا! اين قربانى را از ما قبول كن»...


 

سِـــرّ ني در نينـــوا مي مـاند اگر زينـب نبـود

 کــربــلا در کـربــلا مي مـاند اگر زينب نبود

چهره ي سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنـگ

 پشـت ابري از ريا مي مـاند اگر زينب نبود

چشـمـه ي فريـاد مظلـوميـت لـب تشـنـگـان 

در کويرِ تفـتـه جـا مي مانـد اگر زينب نبود

زخمه ي زخمي ترين فرياد، در چنگ سکوت

 از طـــراز نـغـمه وا مي ماند اگر زينب نبود

در طلـوع داغ اصغـر، استـخـوان اشـک سـرخ 

در گلـوي چشمها مي ماند اگر زينب نبود

ذوالجـناح داد خواهي، بي سـوار و بي لگـام

در بـيـابـانـهـا رهـا مي ماند اگر زينب نبود

در عـبـــور از بستــر تاريـــخ، سيــل انقــــلـاب

 پشت کوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود

 

قادر طهماسبي (فريد)

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (2) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
بابا و مامان
14 آبان 93 20:38
مامان شبنم
15 آبان 93 10:52
سلام در برابر تمام این غریبی و مظلومیت هیچ حرفی نمی توان زد جز این که اشکی بریزیم و دعا کنیم که معرفت ما را نسبت به ارمان های این جهاد و داغ عظیم ان بیشتر کند یا حسین
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز همینطوره! التماس دعا داریم از همه ی شما مامان های خوب ، هر دقت دلتون شکست و چشاتون رو اشک معرفت پوشوند نیم یادی از ما و همه ی مامان های خوب مدرسه داشته باشید.
1