مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمون همگی هم معلم هستیم و هم شاگرد!...

داستانی از نور1- دختری سه ساله

1393/9/4 9:30
نویسنده : یه مامان
2,734 بازدید
اشتراک گذاری

شاید خیلی از مامان ها به خاطر داشته باشند تذکراتی که درباره ی داستان های مربوط به ائمه (ع) می باشد و ویژگی هایی که باید داشته باشه تا برای بچه ها اون داستان تعریف بشه !

گفتیم بد نباشه که مجموعه ای رو به این داستان ها اختصاص بدیم و در تکمیل این مجموعه دست یاری به سمت همه ی ما مامان های عزیز دراز می کنیم تا به کمک همدیگه یه مجموعه از انواع داستان ها رو داشته باشیم با این ویژگیها:

الف) توی داستان هایی که برای بچه ها تعریف میشه باید از جنبه های خوب و دوست داشتنی ِ بچه ها نگاه بشه.

ب) روضه های داغ و نکاتی که دل بچه ها رو به درد میاره برای سنین زیر شش سال مناسب نیست و باعث میشه اثرات مخرب روی روان اونها بذاره.

ج) باید اون وقایع برای بچه ها ملموس باشه.

د) هدف اصلی از تعریف کردن این مدل داستان ها ، شناساندن ائمه (ع) است و اینکه ضمن آشنایی با آن شخصیت، دوستی و الفتی رو برای بچه نسبت به آن شخصیت ایجاد کنه و دل بچه به اون سمت کشیده بشه.

 و ) در داستان ها بیشتر باید از دلاوری ها و قهرمانی ها و همچنین مهربانی ها و محبت های ائمه صحبت بشه.

ه) کافیه که یه قضیه ی کوچیک از یه شخصیت بدونیم و اون رو با شرح و تفصیل برای بچه ها تعریف کنیم، یه مثال دیگه اش هم میشه داستان اون گنجشک و کلاس درس امام محمد باقر(ع) که بعنوان یه ایده برای مامان های عزیز می تونه باشه.

توی ادامه ی این مطلب، یک نمونه از این داستان ها که در مورد حضرت رقیه(س) هست رو می بینیم و منتظر شنیدن داستان های قشنگتون با عنوان «داستان هایی از نور» هستیم...

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون هیچ کس نبود

یه روز یک روز یک دختر کوچولوی سه ساله بود که اسمش رقیه بود. (اگه این داستان رو در جمعی از بچه ها تعریف کردیم می تونیم اینجای داستان از اونا بپرسیم که کدومتون سه سالتونه، اینطوری همه ی بچه ها می تونند ارتباط بهتری با موضوع برقرار کنند.)

بابای این دختر، یه آدم خیلی خیلی خوب و مهم بود، اسم باباش امام حسین بود، امام حسین امام سوم ما بودند. رقیه خانوم خیلی باباش رو دوست داشت. هر وقت باباش میومد خونه، رقیه خانوم می دوید بغل باباش و باباش هم اون رو بغل می کرد و می بوسید و موهاش رو ناز می کرد.

رقیه خانوم یه عموی خیلی مهربون داشت به نام حضرت عباس. رقیه خانوم خیلی عموش رو دوست داشت. عموی اون خیلی قوی بود و می تونست رقیه خانوم رو روی دوشش بگیره و اون رو خیلی بالا ببره و کلی با هم بازی کنند و بخندند.

یه روز رقیه خانوم به همراه باباش و بیشتر اقوامش به یه مسافرت رفتند. اون موقع ها ماشین و قطار و هواپیما نبود که! مردم برای اینکه سفر کنند سوار اسب و شتر می شدند و بعضی وقت ها مجبور بودند که از بیابون ها هم عبور کنند تا به مقصد برسند.

مقصدشون یه شهری بود به نام کوفه، مردم اون شهر یه نامه به بابای رقیه خانوم نوشته بودند و اونها رو دعوت کرده بودند که برن اونجا . آخه بابای رقیه خانوم ،جواب همه سوالها رو می دونستند و مردم کوفه می خواستند بابای رقیه خانوم اونها رو راهنمایی کنه تا بتونن دشمنایی که آدم بدی بودند رو از شهرشون بیرون کنند.

(بعد می تونید این سوال رو بپرسید که یادته  اسم بابای رقیه خانوم چی بود؟)

نزدیک شهر کوفه که رسیدند ، همون دشمنا و آدم بدها، جلوی راه امام حسین و همراهانشون رو گرفتند و نذاشتند که جلوتر برن. و چون خیلی آدم های بدی بودند ، جلوی آب رو گرفتند و نذاشتند که امام حسین و یارانش و بچه ها از اون رودی که اونجا بود آب بخورن.

بچه ها! ما الان برای اینکه آب رو ذخیره کنیم، توی کلمن یا فلاسک و یا آب سرد کن و قمقمه می ریزیم، ولی اون موقع ها یه وسیله ای به نام مشک داشتند که آب رو توی اون می ریختند.

همه ی مشک ها از آب خالی شده بود و دیگه امام حسین و یارانش و بچه ها هیچ آبی برای خوردن نداشتند.

(یادته گفتم که رقیه خانوم یه عموی خیلی مهربون و قوی و شجاع داشت؟ اگه گفتی اسم عموش چی بود؟)

حضرت عباس عموی شجاع رقیه خانوم، مشک ها رو برداشت و با چند تا از دوستاش رفت به سمت رودی که اونجا بود تا اون مشک ها رو از آب پر کنند  و برا بچه ها آب بیارن.

دشمنا وقتی شجاعت عموی رقیه خانوم رو دیدند ، از کنار رودخونه فرار کردند . همین موقع بود که عموعباسِ شجاع و مهربون ِ رقیه خانوم به همراه دوستاش تمام مشک ها رو از آب پر کردند و برای بچه ها آب آوردند تا دیگه تشنه نباشند.

بچه ها همه داشتند از دور نگاه می کردند تا ببینند عموی شجاعشون کی برمیگرده، یهو رقیه خانوم و بقیه ی بچه ها دیدند که عمو عباسشون داره با اسب به همراه دوستاش میاد پیششون. اونها خوشحال شدند و عموشون رو صدا زدند و عموعباس وقتی رسید به بچه ها، مشک های آب رو به اونها داد و بچه ها هم «بسم الله الرحمن الرحیم» گفتند و آب خوردند و بعد از خوردن آب «الحمدالله ارب العالین» گفتند و خدا رو به خاطر نعمت های خوبش و داشتنِ عموی به این مهربونی شکر کردند.

رقیه خانوم پرید بغل عموش و اون رو بوسید و گفت: «عموی مهربونم! ما خیلی شما رو دوست داریم، ممنون که برامون آب آوردی!»

عموش هم اون رو بوسید و ناز کرد و گفت: «شما عزیزان دل من هستید، شما بچه های برادر عزیز من هستید، شما نوه های پیامبر مهربون و خوب ما هستید، من هم خدا رو شکر می کنم که شما رو دارم»

_______________

پی نوشت: شاید برای برخی از دوستان این شبهه پیش آمده باشد که در این داستان واقعه ی عاشورا تحریف شده و به بچه ها دروغ گفته شده اما اینطور نیست. 

«روز هفتم محرم ابن زیاد به عمرسعد دستور داد تا آب را بر حسین ببندد. نیمه های شب هشتم حضرت عباس علیه السلام از امام حسین علیه السلام اجازه گرفت و به همراه چند نفر به سوی فرات رفتند و با دلاوری آب را به خیمه ها رساندند.»

می توانید در لینک زیر این مطلب را به تفصیل مطالعه کنید.

http://mamanschool.ir/post474.php

پسندها (2)
نظرات (8) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان شبنم
4 آذر 93 11:39
سلام بسیار دلنشین بود
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز ممنون از لطفتون منتظر شنیدن داستان های نور بقیه ی مامان های خوب هستیم
مامان فرنيا
4 آذر 93 12:41
ممنون قصه را هم زيبا و هم ساده نوشته بوديد و خيلي خوبه كه انتهاي قصه كمي تغيير يافته بود البته براي اينكه كمي هيجاني تر بشه ميشد سوراخ شدن مشك با تيرهاي دشمنان را هم اضافه كنيم ولي بلاخره حضرت عباس تونست اب را به بچه ها برسونه
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز خواهش میشه، قابل شما و دختر گلتون رو نداشت فقط متوجه منظورتون نشدیم اونجا که گفته بودید «خيلي خوبه كه انتهاي قصه كمي تغيير يافته بود» یعنی کجاش تغییر یافته بود؟! این داستان در واقع اشاره به واقعه ای داره که قبل از روز عاشورا اتفاق افتاده و حضرت عباس(ع) به منظور آوردن آب رفتند و برای کاروان آب آوردند... واقعه ی عاشورا رو واقعا نمیشه برای بچه های این سن توضیح داد. هر چی هم بخوایم نرم کنیم باز هم برای همه سحته چه برسه به بچه ها
مامان شاران
4 آذر 93 14:33
سلام ممنونم خوب بود گفتید روضه های دردناک برای بچه ها خوب نیست ولی خوب رسانه ها هستند و شاران خیلی تحت تاثیر قرارگرفته همش میگه علی اصغر و رقیه زنده هستند و عروسکاشو میکنه در نقش اونا
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز خواهش میشه! اتفاقا ایراد استاد ما هم به بعضی از برنامه های کودک بود که شرح واقعه رو خیلی سوزناک برای بچه ها تعریف می کنند. واقعیت های مربوط به ائمه (علیهم السلام) را توی سنین بالاتر خواهند شنید ان شاءالله، ولی توی کودکی هدف باید فقط ایجاد محبت و علاقه و نزدیک کردن دلهای بچه هامون به سمت اون بزرگواران باشه تا بعدا دلهاشون طالب شنیدن باشه و به خاطر اون الفتی که ایجاد شده روشون بهتر اثر کنه.
بابا و مامان
4 آذر 93 18:15
سلام ممنون خیلی قشنگ و زیبا بود
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز خواهش میشه
مامان فرنيا
5 آذر 93 7:32
سلام و ممنون از توضيحتون من خودم اين مطلب را مربوط به روز قبل عاشورا را نشنيده بودم اما من ديشب خواستم اين قصه را براي دخترم تعريف كنم تا شروع كردم: يك دختر سه ساله بود به اسم حضرت رقيه ..كه فرنيا حرفم را قطع كرد و گفت همان كه الان كشته شده ؟باباش را كشتن و باهاش جنگ كردند ؟نميخوام ان قصه را بگي يعني اينقدر احتمالا توي مهد يا تلويزيون دردناك از عاشورا و اين چيزها شنيده بود كه اصلا دلش نخواست قصه اي از انها بدونه ولي كلي خوشحال شدم كه با حضرت رقيه اشنا بود اخه من خودم خيلي وقت نميكنم براش صحبت كنم فقط مراسم هاي زمان ماه رمضان و ماه محرم است كه ميبرم و از بين صحبتهاي اين چنيني به دانسته هاي دخترم پي ميبرم
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز خواهش میشه! عـــــجــــــــــب! ازدست اطلاعات بچه ها! ولی وقتی این امتناع از شنیدن قصه توسط دخترتون رو شنیدیم متوجه این موضوع شدیم که واقعا بچه ها از شدت حزنی که بهشون وارد میشه، بعدا ممکنه این قضیه رو پس بزنن و دیگه اون اثرات خوبی که می تونه بذاره رو ازش دور بشن. ممنون از اینکه این تجربه رو برامون نوشتید. خب شما دفعه ی بعدی شروع قصه رو عوض کنید و مثلا بگید یه دختر کوچولو بود که یه عموی خیلی شجاع و مهربون داشت و باباش هم یه آدم خیلی مهم بود و... وقتی به انتهای قصه رسیدید می تونید معرفی کنید و اسم هاشون رو بگید.
مریم مامان دونه برفی
5 آذر 93 9:44
چه زیبا و روان نوشتید تو این داستان بیشتر شخصیتها و احترام و مهربونی افراد شناسونده شده. متشکرم.
یه مامان
پاسخ
خوشحالیم که مورد توجهتون قرار گرفته بله! همینطور که اول مجموعه گفته شد ، این نوع داستان ها باید از این ویژگیها برخوردار باشند. شما هم اگه یه واقعه ی کوچیک رو می دونید می تونید تبدیل به یه داستان نور کنید و یا ایده ی نوشتن بدید. مشتاق شنیدن داستان هاتون هستیم
مامان اهورا
5 آذر 93 17:35
سلام،خیلی جالب بود،اما متاسفانه اهورا اصلا نمیذاره بدون کتاب براش قصه بگم تا شروع میکنم میگه کتاب بیار ،ایراد نداره یه کتاب غیرکتاب داستاناش باز کنم و براش قصه بگم ؟چون همه کتاب داستاناش رو که میشناسه،بازم ممنون
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز هوووووم! نمیدونیم، به نظر نمیاد اشکالی داشته باشه! حداقل برای شروع اگه هم وقت می کنید خودتون یه کتاب براش درست کنید و بهش بگید این کتاب قصه ی مامانه و هر بار میتونم باهاش یه قصه ی متفاوت تعریف کنم و توش عکس های مختلف از مجله یا روزنامه یا برچسب های مختلف بچسبونید حتی می تونید از خودش برای ساختن کتاب کمک بگیرید. من خودم وقتایی که مشغول کارهای خونه هستم شروع می کنم به گفتن یکی بود یکی نبود و یه داستانی میگم تا هم پسرم مشغول باشه و بهانه نگیره هم یه داستان براش گفته باشم برای همین همیشه تا میرم یه جایی بشینم یا یه کاری بکنم میگه مامان داستان بگو در نتیجه من همیشه در حال حرف زدن هستم و البته ناگفته نمونه که پسرم هم خیلی روان و خوب صحبت میکنه و خیی هم زود به حرف اومد موفق باشید
مامان اهورا
6 آذر 93 14:48
چه جالب ممنون از راهنماییتون،اگه وقت کنم حتما درست میکنم ،منم معمولا دارم هرکاری میکنم براش شعر میخونم اما تا حالا قصه نگفتم اینم امتحان میکنم ،بازم ممنون
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز اهورا ما هم از توجهتون ممنون و سپاسگزاریم و براتون آرزوی موفقیت داریم. مثل همیشه خوشحال میشیم بازخورد عملکردتون رو بخونیم
1