مــدرســـه ی مــامــان هـا

قصه ی کفش های نو

1393/11/12 9:00
نویسنده : یه مامان
2,914 بازدید
اشتراک گذاری

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

ساراکوچولو با پدر و مادرش به شهر مشهد سفرکرده بود. آن ها می خواستند به زیارت حرم امام هشتم، حضرت امام رضا(ع) بروند. کفش های سارا پاره شده بودند. پدر و مادر برای او از بازار نزدیک حرم یک جفت کفش خیلی قشنگ خریدند...

یک جفت کفش سفید که روی هرکدام یک گل صورتی هم بود. سارا از کفش های نو خیلی خوشش آمد. کفش های کهنه و پاره اش را همان جا جلوی مغازه کفاشی گذاشت و کفش های نو را پوشید و با خوشحالی دستش را به دست مادرش داد و به طرف حرم رفت. آنها وارد صحن حرم شدند.

وقتی می خواستند به حرم وارد شوند، جلوی در ایستادند. پدر به طرفی رفت که مردها از آن وارد حرم می شدند و مادر و سارا هم به طرف قسمت خانم ها رفتند. وقتی به کفشداری رسیدند، مادر کفش هایش را درآورد و به سارا هم گفت که کفش هایش را درآورد تا به آقای کفشدار بدهند. اما سارا دلش نمی خواست کفش های نو را از پایش بیرون بیاورد. مادر کفش های خودش را به آقای کفشدار داد.

آقای کفشدار کفش های مادر را در یک قفسه ی کوچک گذاشت و یک شماره به مادر داد. شماره روی یک تکه مقوای ضخیم نوشته شده بود. مادر به سارا گفت: «تو هم کفش هایت را دربیار.» اما سارا همان جا ایستاده بود و نمی خواست کفش هایش را درآورد. مادر دوباره گفت: «دخترم، با تو هستم، کفشهایت را دربیار.» سارا با ناراحتی گفت: «نمی خوام دربیارم. دوست دارم کفشهام را بپوشم.» مادر گفت: «دخترخوبم، این جا حرم و آرامگاه امام رضاست که ما خیلی دوستش داریم. وقتی برای زیارت می آییم، باید بدون کفش وارد حرم بشویم تا نشان بدهیم که به امام هشتم احترام گذاشته ایم. تازه با این کفش ها روی زمین کثیف هم راه رفته ایم. کف کفش ها کثیف است؛با این کفش های کثیف که نباید وارد حرم بشویم».

سارا حرف های مادرش را شنید اما بازهم دلش نمیخواست کفش های قشنگش را در آورد. مادر گفت: «ببین، اگرکفش هایت را درنیاوری، باید همین جا منتظر من بمانی چون نمی توانی داخل حرم بیایی. راستی مگر وقتی به خانه می رویم، کفش هایمان را بیرون اتاق نمی گذاریم؟مگر با کفش به اتاق می رویم؟»

سارا فکرکرد و دید مادرش درست می گوید. کفشهایش را در آورد و به مادرش داد. مادر کفش ها را به آقای کفشدار داد. آقای کفشدار آنها را کنار کفش های مادر گذاشت. مادر رو به سارا کرد و گفت: «ببین کفش هایت چه جای خوبی دارند!حالا با هم به زیارت می رویم. وقتی برگشتیم، شماره را به این آقا می دهیم و کفش ها را می گیریم.»

سارا و مادرش به حرم رفتند و زیارت کردند. مادر نماز و زیارتنامه خواند. سارا هم کنار او نشست و همراه او برای همه ی دوستان و آشنایان و فامیل ها دعا کرد. بعد از زیارت به کفشداری رفتند و شماره را به آقای کفشدار دادند و کفش هایشان را گرفتند.

آنها از آقای کفشدار تشکر کردند و کفش هایشان را پوشیدند و همراه پدر به مسافرخانه رفتند. از آن روز به بعد هروقت به زیارت می رفتند، سارا زودتر از مادر، کفش هایش را در می آورد و به آقای کفشدار می داد تا برایش نگه دارد. او فهمیده بود که نباید با کفش به حرم پاکیزه ی امام رضا(ع)وارد شود.

منبع:ترانه های کودکانه

پسندها (3)
نظرات (10) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان فرنيا
12 بهمن 93 10:16
سلام ممنون از قصه قشنگ و زيباتون واقعا ادم فكر نميكنه اين قصه هاي ساده چقدر ميتونه تاثير گذار باشه و براي بچه ها جذابيت داشته باشه
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز فرنیا بله دقیقا همینطوره که گفتید، ما خیلی وقت ها فکر می کنیم قصه ها چقدر باید پیچیده باشن اما این قصه در عین سادگی خیلی ملموس و البته آموزنده بود. دست نویسنده اش درد نکنه و خدا خیرش بده
مامان یاسمن و محمد پارسا
12 بهمن 93 12:17
ممنون خیلی قشنگ بود
یه مامان
پاسخ
خواهش میشه، بله خودمون هم از ریزبینی و دقتی که در قصه وجود داشت خیلی خوشمون اومد.
مامان شبنم
12 بهمن 93 15:07
سلام خیلی قصه قشنگی بود ممنون
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز خوشحالیم که خوشتون اومده
مامان اهورا
13 بهمن 93 0:59
سلام ،قصه جالبی بود ،ساده اما گویا ،یادتونه میگفتم هر وقت قصه میگم اهورا دنبال کتاب میره اما الان دیگه موفق شدم و از رفتارهای خود اهورا براش قصه میگم اونهم بلا وقتی چیزی میخواد از زبون عروسکاش میاد میگه مثلا این نینی گلی دلش شکلات میخواد عزیزی میگفت بچه های این دوره وقتی بدنیا میان دیپلم دارن تازه متوجه میشم که الحق که راست میگفت،ممنون از زحماتتون
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز چیکار کردید که دیگه این تقاضا رو نداره؟ واقعا! دیپلم که چه عرض کنم! دارای مدارک بالاتر بلکه
مامان پارسا
13 بهمن 93 7:36
سلام قصه قشنگی بود دلم هوای حرم امام رضا کرد ویاد پنجره فولادو ......... حتما امشب قبل ازخواب برای محمد پارسا تعریف میکنم مطمئنم خوشش میاد .
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز ما هم همینطور اتفاقا ان شاءالله قسمت همه بشه
مامان فرنيا
13 بهمن 93 9:43
سلام ديشب از طريق پيام دوستان متوجه شدم مريم جان از بيمارستان مرخص شده خيلي خوشحال شدم و چون ديدم مامان علي و حسين جان خبري اينجا نداده گفتم شايد هنوز خبر نداشته باشيد
یه مامان
پاسخ
سلام ســــــــــــــــــلام به به! خداروشکر! ممنون خواهر جان که اطلاع دادید خیلی خوشحالمون کردید. ان شاءالله خدا خوشحالتون کنه برای مریم عزیز ، مامان پریساجان هم آرزوی سلامتی روزافزون داریم.
فاطمه مامان گلها
13 بهمن 93 13:06
سلام عزیزان خیلی قصه قشنگی بود . دستتون درد نکنه همین حالا که داشتم میخوندمش نرگسم کنارم نشسته بود و براش خوندم خیلی خوشش اومد میگه مامان من به حرف تو گوش میدم اگه گفتی کفشاتو دربیار منم کفشامو درمیارم. حالا میگه دوباره سارا رو بیار ببینم
یه مامان
پاسخ
ســــــلام مامان عزیز خیلی خیلی خوش اومدید و خیلی خوشحال شدیم از وصل شدن نتتون... دلمون براتون حسابی تنگ شده بود ان شاءالله از امروز هی ببینیمتون چه اثرگزاریِ سریعی رو بچه ها داره ها! زیر سایه ی عنایت امام رضا (علیه السلام) باشه ان شاءالله
بهار
14 بهمن 93 7:22
سلام سفره صلواتمان پهن است ؛ هدیه محضر مبارک حضرت ام البنین. شما بزرگوار هم به این محفل نورانی دعوتید با احترام.. التماس دعا
یه مامان
پاسخ
سلام قبول باشه، چشم ان شاالله خدمت میرسیم
مامان آروین(مهناز )
14 بهمن 93 9:51
سلام خیلی قشنگ بود
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز امیدواریم آروین جان هم دوست داشته باشه
مامان اهورا
14 بهمن 93 13:53
بازم سلام ،خوشحال شدم از خبر مرخصی مامان پریسا جان ،خداروشکر انشاله خدا همه مریضا رو شفا بده ،در مورد قصه هم چند وقتیه کتاباش رو جلوی چشمش نمیزارم فقط شبها قبل از خواب باباش براش چندتا کتاب میخونه منم درموقع ظرف شستن و غذا درست کردن براش قصه میگم البته بیشتر از خودش اما دیروز که این قصه شما رو هم خوندم استقبال کرد و میگفت دوباره بخون،ممنون از قصه های خوبتون
یه مامان
پاسخ
سلام به روی ماااااهتون ما هم خیلی خوشحال شدیم برای دعاتون هم آمین میگیم چون واقعا هیییییییچ چیز مثل سلامتی نیست از توصیحاتتون هم درباره ی قصه ممنونیم و خوشحالیم که این قصه مورد توجه گل پسرتون واقع شده
1