مــدرســـه ی مــامــان هـا

قصه ی کتابدار کوچولو

1393/11/28 10:24
نویسنده : یه مامان
3,051 بازدید
اشتراک گذاری

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

خرگوش کوچولویی بود به نام نقلی که خیلی به کتاب خواندن علاقه داشت. او هر روز چند تا کتاب می خواند و از کتابها چیزهای زیادی یاد می گرفت. دوستانش روز تولدش به او کتاب هدیه می دادند. پدر و مادرش هروقت به بازار می رفتند و می دیدند کتاب خوب و مناسب ِ تازه ای چاپ شده و به بازار آمده، آن را برایش می خریدند...

نقلی همه ی کتاب ها را با دقت می خواند و آن ها را در یک قفسه در اتاقش می گذاشت. یک روز دید تعداد کتاب هایش آن قدر زیاد شده که دیگر توی قفسه جا نمی شوند. او به فکر افتاد تا قفسه ی دیگری در اتاقش بگذارد اما برای قفسه ی جدید، جای کافی نداشت. دراین فکر بود که با کتابهایش چه کار کند که آهوخانم به دیدنش آمد.

آهو خانم معلم مدرسه ی جنگل بود. او به نقلی گفت: « دختر قشنگم، من خیلی خوشحالم که می بینم تو به کتاب خواندن علاقه داری؛ دلم می خواهد بقیه ی بچه ها هم مثل تو باشند. ولی ما توی جنگل کتابخانه ی عمومی نداریم. من می خواهم یک کتابخانه ی عمومی درست کنم و در آن کتاب های خوبی بگذارم تا همه ی بچه ها بیایند و کتاب امانت بگیرند و بخوانند.»

آهو خانم به قفسه ی کتابهای نقلی اشاره کرد و ادامه داد: « می بینم که تو کتابهای زیادی داری. راستی وقتی کتابی را می خوانی، با آن چه می کنی؟» نقلی جواب داد: « هیچی، می گذارم توی قفسه ی کتابها تا خراب و کثیف نشود»

آهو خانم گفت: « از این کتابها به دوستانت نمی دهی تا بخوانند؟» نقلی گفت: «نه تا حالا کسی از من کتاب نخواسته است». آهو خانم گفت: « نقلی جان، من در مدرسه یک کتابخانه درست می کنم و از تمام حیوانات جنگل می خواهم تا کتاب هایی را که دیگر لازم ندارند به این کتابخانه هدیه کنند. بعد این کتاب ها را به کسانی می دهیم که آنها را نخوانده اند. به این ترتیب همه می توانند با خواندن کتاب های جدید، چیزهای تازه یاد بگیرند.»

نقلی فکری کرد و با خوشحالی گفت: «چه فکرخوبی! من با کمال میل به شما کمک می کنم.» آهوخانم و نقلی به مدرسه رفتند. به همه ی حیوانات اطلاع دادند که برای کتابخانه به کتاب نیاز دارند. طولی نکشید که حیوانات جنگل کتابهای اضافی را آوردند و به کتابخانه هدیه کردند. قفسه پر ازکتاب شد. نقلی هم تعدادی از کتابهای قدیمیش را در کتابخانه ی مدرسه گذاشت.

از آن روز به بعد بیشتر حیوانات به مدرسه می آمدند و کتابهای کتابخانه را می گرفتند و می خواندند تا چیزهای تازه یاد بگیرند. نقلی هم شده بود کتابدار کتابخانه. او به حیوانات جنگل کتاب امانت می داد و آنها را راهنمایی می کرد تا کتابهایی را که لازم دارند بگیرند و بخوانند. نقلی کتابدار کوچولوی مهربان جنگل بود و همه دوستش داشتند

نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

پسندها (2)
نظرات (5) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان پارسا
28 بهمن 93 10:45
سلام روز ابریتون به خیر و خوشی همین الان داشتم فکر میکردم که امشب چه قصه ای برای محمد پارسا بگم چون ما هرشب برنامه قصه گویی داریم و جرء برنامه هایی است که رد خور نداره اومدم تو مدرسه و دیدم شما این پستو گذاشتین گفتم ای کاش هرچیزی که مراد آدم بود به این سرعت بهش می رسید .قصه جالب و آموزنده ای برای تشویق فرهنگ کتابخونیه .ممنون
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز روز شما هم به خیر و شادی و پر از برکت باشه براتون ان شاالله اتفاقا خیلی یهویی و اتفاقی تصمیم گرفتیم امروز قصه بذاریم حتما قسمت شما بوده خوشحالیم که خوشحال شدید
مامان شبنم
28 بهمن 93 13:08
سلام بسیار داستان جالبی بود و منو یاد یه کتاب انداخت که یه بار بچه بودم توی مشهد خریدم داستان دقیقا همین بود ولی بچه های یه کلاس بودن
یه مامان
پاسخ
ســــــــــــلام بر همیار عزیز مامان خوب شبنم قابل شما رو نداشت، به به، عجب حافظه ای دارید شایدم قصه اش خیلی براتون جذاب و تاثیرگذار بوده که اینقدر در ذهنتون ماندگار شده
بابا و مامان
28 بهمن 93 14:19
سلام خیلی قصه قشنگی بود دستتون درد نکنه اموزنده و زیبا
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز یاسمن و محمد پارسا شما که خودتون اســــــــــــــــــــــتادید، قابل شما رو نداشت. دست نویسنده اش درد نکنه
یک عدد مامان
28 بهمن 93 19:46
چقدر بامزه و قشنگ بود با تشکر از مهری جون و همچنین تشکر ویژه از شما
یه مامان
پاسخ
ســـــــــــــلاممم بر یک عدد مامـــان عزیــز خواهش میشه، خوشحالیم که خوشتون اومده
مامان اهورا
1 اسفند 93 0:44
سلام ،ممنون از قصه خوبتون ،اگه ممکنه از مامانهای استاد خواهش میکنم قصه هاشون رو برامون بزارند چون من واقعا در قصه گویی اصلا خلاقیت ندارم اگه امکان داره ازشون تقلب کنم ممنون میشم البته آموزشهای مهارت قصه گویی رو هم همشون رو خوندم اما نتیجه ای یافت نشد جز امید به لطف دوستان بازم ازتون ممنون
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز و همیار خوب مدرسه ما هم همین خواهش شما رو از مامان های استاد داریم و سعی می کنیم اگه قصه ای هم از خودمون تولید کردیم براتون بذاریم البته من که همیشه به پیشنهاد پسرم مجبورم قصه ی ماشین ها رو بگم و چقدر هم برام سخت و ناملموسه! نه که بچه بودم همیشه تو خط ماشین بودم.... اما مجبورم سعی خودم رو بکنم و امیدوارم با رشد پسرم مهارت قصه گویی من هم رشد کنه! در ضمن شما می تونید از وبلاگ قصه گویی مامان یاسمن و محمدپارسا هم دیدن کنید و ایده بگیرید
1