مــدرســـه ی مــامــان هـا

علی و تفنگ آب پاش

1394/4/31 10:24
نویسنده : یه مامان
3,130 بازدید
اشتراک گذاری

توی مدرسه ی علی، طبقه ی بالای بالا، یعنی طبقه ی سوم، یک کلاس خالی بود. توی کلاس پر از میز و نیمکت شکسته و خاک گرفته بود. زنگ های تفریح بعضی وقت ها بچه ها می رفتند توی آن کلاس و از اینکه لابه لای آن میز و نیمکت های شکسته قایم باشک بازی کنند. لذّت می بردند...

آن کلاس خیلی عالی بود. همه دوستش داشتند؛ ولی آن کلاس یک چیز قشنگ دیگر هم داشت، و آن یک پنجره بود. البته همه ی کلاس ها پنجره داشتند؛ ولی پنجره ی آن کلاس یک چیزی بیشتر از آنها داشت. این پنجره جلویش یک بالکن داشت. این بالکن از توی حیاط مدرسه پیدا بود. ولی هیچ کس حق نداشت از آن پنجره وارد بالکن شود. ممکن بود بچه ها دوسه تایی در آنجا بازی گوشی کنند و یک دفعه از آن بالا... خلاصه بابای مدرسه یک قفل محکم به این پنجره زده بود.

زنگ های تفریح که بچه ها روی نیکمت ها بازی و شیطنت می کردند، علی می نشست و از گوشه ی پنجره که شیشه اش شکسته بود، بالکن را نگاه می کرد و حسرت می خورد. بالکن بزرگ بود. جان می داد برای یک دست فوتبال حسابی، و یا روزهایی که هوای کلاس گرم بود، راحت می شد دسته جمعی توی آن بالکن بنشینند و معلم هم درسش را بدهد. در اصل می شد یک کلاس میان زمین و آسمان. چه کلاسی! بالای سرشان پر از ابر بود. علی تو همین فکر و خیال ها بود که یکدفعه نگاهش به یک چیزی افتاد. وسط بالکن، از درز میان موزاییک ها، یک چیز باریک و سبز که سرش هم زرد بود، بیرون زده بود. علی تندی فهمید. یک گل خیلی کوچک و زیبا بود.

آنقدر کوچک بود که علی ترسید. ترسید مبادا این گل کوچولو توی این گرما از حال برود. اصلاً این گل کوچولو احتیاج به آب داشت. آب! آب! کی به فکر آب دادن او بود؟ هیچ کس. اصلاً کی می دانست وسط آن بالکن یک گل کوچولو و ظریف روییده باشد؟ هیچ کس!

علی از پله های سه طبقه پایین دوید. بابای مدرسه سرش شلوغ بود. داشت تند تند از توی پنجره ی بوفه اش به بچه ها خوراکی می داد و پول شان را می گرفت.علی هرچه صدایش زد و خواست با او حرف بزند، او متوجه نشد.

علی منتظر ماند تا سر بابای مدرسه خلوت بشود. زنگ خورد و حیاط کم کم خلوت شد. علی رفت و جلو پنجره ی بوفه ایستاد.

- سلام بابا غفار! آنجا توی آن بالکن که جلو پنجره هست، یک گل خیلی کوچولو روییده. می شود قفلش را باز کنید تا بروم به آن گل آب بدهم؟

بابای مدرسه که سرش خلوت شده بود و خودش داشت یک کیم می خورد، به چشم های مهربان علی نگاه کرد؛ ولی مهربانی آنها را ندید. فکر کرد برق چشم های علی به خاطر شیطنت و بازی گوشی است. به همین خاطر گفت: برو بچه جان! برو که اصلاً حوصله ندارم!

علی یک ذرّه دیگر هم اصرار کرد؛ ولی فایده ای نداشت. علی رفت سرکلاس. معلم شان آمده بود و به علی به خاطر این دیر آمدنش، اخم کرد.

علی ناراحت بود. روی نیمکت نشست. زنگ علوم بود. معلم شکل ریشه و برگ را روی تخته کشید و علی به یاد آن گل کوچولوی روی بالکن می افتاد و غصّه می خورد.

علی لب باغچه توی حیاط خانه ی شان ایستاده بود و داشت به گلدان ها و درخت ها آب می?داد. هر بار که آب را با آب پاش می پاشید، آه می کشید و یاد آن گل کوچولو می افتاد. با خودش می گفت: چه جوری بهش آب برسانم؟

داداش کوچولوی علی توی حیاط بود. تاتی کنان راه می رفت و با اسباب بازی هایش بازی می کرد. او یک تفنگ آب پاش داشت که توی دستش بود و یک دفعه با آن از دور به طرف علی آب پاشید.

علی عصبانی به طرف برادرش نگاه کرد. تفنگ آب پاش را در دست او دید. یک دفعه یک فکر مثل برق از ذهنش گذشت.

لبخندی زد. با خودش گفت: از گوشه ی شکسته ی پنجره با همین تفنگ آب پاش سیرابش می کنم و از این فکر، دوباره خنده اش گرفت.

داداش کوچولو که از نگاه عصبانی و اخم های برادربزرگش ترسیده بود، همین طور ایستاده بود و او را نگاه می کرد. علی از وحشت او، خنده اش گرفت. بلند شد و او را بغل کرد، به اتاق برد و توی گوشش گفت: تو هم مثل همان گل ظریف و کوچولویی. باید مواظبت باشم

 

پسندها (3)
نظرات (4) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان فرنيا
31 تیر 94 11:07
سلام خييليي قصه زيبايي بود من هم كه يك مامانم خوشم آمد چه برسه به بچه ها
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز، بله ما هم خیلی خوشمون اومد البته توصیه می کنیم وقتی این قصه رو برای بچه هاتون گفتید اسمش رو عوض کنید که تا آخر قصه این علامت سئوال توی ذهنشون باشه که یعنی علی چطوری میخواد به اون گل آب بده اینطوری بیشتر روی قصه فکر می کنن
مامان پارسا
3 مرداد 94 8:33
سلام قصه خیلی لطیف و زیبایی بود خیلی خوشم اومد امشب واسه محمد پارسا اینو تعریف می کنم حتما به توصیه شما هم در مورد عوض کردن اسم قصه عمل میکنم چون جذاب تر میشه خییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی ممنون
یه مامان
پاسخ
سلام مامان عزیز خواهش میشه، قابل شما رو نداشت. ان شاالله که گل پسرتون هم از این قصه خوشش اومده باشه
آبجی نگار
3 مرداد 94 21:06
سلام همین الان براداداشم خوندم خوشش اومد.ممنون
یه مامان
پاسخ
سلام آفرین به شما خواهر خوب و مهربون، خدا رو شکر که خوشش اومده و پسندیده
بابا و مامان
9 مرداد 94 9:01
خیلی قصه قشنگی بود ممنون
یه مامان
پاسخ
ممنون از لطفتون اســــــــــتاد قصه گویی، خودمون هم ازش خیلی خوشمون اومد
1