مدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــامدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــا، تا این لحظه: 9 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمان همگی هم معلم هستیم هم شاگرد!

با کاروان عشق؛ قسمت دوم

1390/8/22 19:01
نویسنده : یه مامان
3,551 بازدید
اشتراک گذاری


خلاصه: معاویه از دنیا رفت و یزید دستور داد قبل از اينكه خبر مرگ معاويه به مدينه برسد، نامه او به دست حاكم مدينه رسيده باشد.نامه ای بدین مضمون:

«از يزيد به امير مدينه : آگاه باش كه پدرم معاويه، از دنيا رفت. او رهبرى مسلمانان را به من سپرده است. وقتى نامه به دست تو رسيد حسين را نزد خود حاضر كن و از او براى خلافت من بيعت بگير و اگر از بيعت خوددارى كرد او را به قتل برسان و سرش را براى من بفرست».

آیا این نامه به موقع به مدینه می رسد؟...

 

 

با کاروان عشق؛ قسمت اول

 پاسى از شب گذشته است. نامه‏رسانى وارد مدينه مى‏شود و بدون درنگ به سوى قصر حكومتى مى‏رود تا با امير مدينه (وليد بن عُتبه) ديدار كند. نامه‏رسان به نگهبانان قصر مى‏گويد:

 - من همين الآن بايد امير مدينه را ببينم.

 - امير مدينه استراحت مى‏كند، بايد تا صبح صبر كنى.

 - من دستور دارم اين نامه را هر چه سريع‏تر به او برسانم. به او خبر دهيد پيكى از شام آمده است و كار مهمّى دارد.

 اميرِ مدينه با خبر مى‏شود، نامه را مى‏گيرد و آن را مى‏خواند. او مى‏فهمد كه معاويه از دنيا رفته و يزيد روى كار آمده است. امير مدينه گريه مى‏كند. او  به خوبى مى‏داند كه امام حسين‏عليه السلام با يزيد بيعت نمى‏كند. گريه او براى انجام كارِ دشوارى است كه يزيد از او خواسته است. او خود را ملامت مى‏كند و با خود مى‏گويد: «ببين كه رياست دنيا با من چه مى‏كند. آخر مرا با كشتن حسين چه كار؟»

 او سخت مضطرب و نگران است و مى‏داند كه نامه‏رسان منتظر است تا نتيجه كار را براى يزيد ببرد. اگر از دستور يزيد سرپيچى كند، بايد منتظر روزهاى سختى باشد.
«خدايا، چه كنم؟ كاش هرگز به فكر حكومت كردن نمى‏افتادم! آيا اين رياست ارزش آن را دارد كه من مأمور قتل حسين شوم؟...»

 اميرِ مدينه هر چه فكر مى‏كند به نتيجه‏اى نمى‏رسد. سر انجام تصميم مى‏گيرد كه با مَروان مشورت كند. مروان كسى است كه از زمان حكومت عثمان، خليفه سوم، در دستگاه حكومتى حضور داشت و عثمان او را به عنوان مشاور مخصوص خود، انتخاب كرده بود.
 مروان در خانه خود نشسته است كه سربازان حكومتى به او خبر مى‏دهند كه بايد هر چه سريع‏تر به قصر برود. مروان حركت مى‏كند و خود را به امير مدينه مى‏رساند.

 امير مدينه مى‏گويد: «اى مروان! اين نامه از شام براى من فرستاده شده است، آن را بخوان.»

 مروان نامه را مى‏گيرد و با دقّت آن را مى‏خواند و مى‏گويد:

 - خدا معاويه را رحمت كند، او بهترين خليفه براى اين مردم بود.

 - من تو را به اين‏جا نياورده‏ام كه براى معاويه فاتحه بخوانى، بگو بدانم اكنون بايد چه كنم؟ من بايد چه خاكى بر سرم بريزم؟!

 - اى امير! خبر مرگ معاويه را مخفى كن و همين حالا دستور بده تا حسين را به اين‏جا بياورند تا از او، براى يزيد بيعت بگيرى و اگر او از بيعت خوددارى كرد، سر او را از بدن جدا كن. تو بايد همين امشب اين كار را انجام بدهى، چون اگر خبر مرگ معاويه در شهر پخش شود، مردم دور حسين جمع خواهند شد و دست تو ديگر به او نخواهد رسيد.حسين، بيعت با يزيد را قبول نمى‏كند. به خدا قسم، اگر من جاى تو بودم هر چه زودتر او را مى‏كشتم...

اى امير، اگر در اجراى دستور يزيد تأخير كنى، يزيد تو را از حكومت مدينه بركنار خواهد كرد.

 امير به مروان نگاهى مى‏كند و در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده است مى‏گويد: «واى بر تو اى مروان! مگر نمى‏دانى كه حسين يادگار پيامبر است. من و قتل حسين!؟ هرگز، كاش به دنيا نيامده بودم و اين چنين شبى را نمى‏ديدم.»

 امير مدينه در فكر است و با خود مى‏گويد: «چقدر خوب مى‏شود اگر حسين با يزيد بيعت كند. خوب است حسين را دعوت كنم و نامه يزيد را براى او بخوانم. چه بسا  او خود، بيعت با يزيد را قبول كند». سپس يكى از نزديكان خود را مى‏فرستد تا امام حسين‏عليه السلام را به قصر بياورد.

 شب از نيمه گذشته و فرستاده امير مدينه در جستجوى امام حسين‏عليه السلام است. او وارد كوچه بنى‏هاشم مى‏شود و به خانه امام مى‏رسد. درِ خانه را مى‏زند و سراغ امام را مى‏گيرد.

 امام، داخل خانه نيست. به راستى، كجا مى‏توان او را پيدا كرد؟ ...

ادامه دارد...

 با کاروان عشق ؛ قسمت سوم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مریم(مامان روشا)
18 آبان 90 17:17
داره هیجانش بیشتر میشه پس منتظر می مونم


تینا
18 آبان 90 17:57
سلام منتظر ادامه ش هستم

سلام مامان مهربون
یک عدد مامان
18 آبان 90 18:00
چقدر این حرکتتون و این پستهای زنجیروارتون قشنگ و قابل تحسینه
این حادثه ی مهم رو به زبان ساده و خیلی روان با همدیگه مرور میکنیم . ممنونم،اجرتون با امام حسین(ع)

خیلی خوشحالیم که مورد توجهتون واقع شده.امیدواریم که توی زندگیمون همراه با این کاروان عشق رهسپار باشیم ... ان شاءالله

مامان علي خوشتيپ
19 آبان 90 13:29
ممنون
عاشق اين پست هايي هستم كه ميذاريد
منتظر ادامشم


خواهش می کنیم.

به امید اینکه بتونیم الگوهای مناسب رو توی زندگیمون انتخاب کنیم...
مامان پریسا
19 آبان 90 18:29
سلام منتظر ادامه جریان هستم.


سلام
ممنون از همراهی شما با کاروان عشق