مدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــامدرســـــــــه ی مامان هــــــــــــــــــــــا، تا این لحظه: 9 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمان همگی هم معلم هستیم هم شاگرد!

از غروب تا غروب؛ قسمت هشتم

1391/2/28 17:13
نویسنده : یه مامان
3,174 بازدید
اشتراک گذاری

به فاطمه عليها السلام خبر مى رسد كه خليفه بر روى منبر پيامبر ، على عليه السلام را دشنام داده است . اين سخن دل فاطمه عليها السلام را به درد مى آورد و غم و غصّه در دل او مى نشيند . بيمارى او شدّت مى يابد. اكنون ديگر او آرزوى ديدار پدر را دارد  و شب و روز كار او گريه شده است...

يك روز از ماجراى سخنرانی حضرت زهرا سلام الله علیها در مسجد مى گذرد ، خليفه در خانه خود نشسته است ، او خيلى نگران است .

 نگاه كن ، عُمَر به ديدن خليفه آمده است :

 - چقدر خوب بود كه تو مرا به حال خود مى گذاشتى !

 - چرا باور ندارى كه من دلسوز تو هستم ؟

 - ديدى كه فاطمه با سخنان خود چگونه آبروى ما را نزد مردم برد.

 - ناراحت نباش ، چند روز ديگر ، مردم ، همه چيز را فراموش مى كنند .

 - امّا من نگران هستم ، ديدى او چگونه مرا از عذاب فرداى قيامت ترساند .

 - جناب خليفه ، تو نماز بخوان ، دين خدا را به پا دار ، به مردم احسان و نيكى كن ، ديگر نگران نباش ، مگر قرآن نخوانده اى؟

 - چطور؟

 - قرآن در سوره هود در آيه 114  مى گويد: «إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيَِّاتِ» : «كارهاى خوب ، گناهان را پاك مى كند»، تو فاطمه را ناراحت كرده اى امّا اين يك گناه است وقتى تو كارهاى خوب زيادى انجام دهى مى توانى آن گناه را از بين ببرى .

 - اى عُمَر ، تو چقدر غصّه و غم هاى مرا بر طرف ساختى ، خدا تو را براى من نگه دارد .

 - جناب خليفه ! اكنون وقت آن است كه يك منبر خوب براى اين مردم بروى و براى آنها سخن بگويى .

 - پيشنهاد خوبى است .

 خليفه دستور مى دهد تا همه مردم در مسجد جمع شوند ، او مى خواهد براى مردم سخنرانى كند .

 مسجد پر از جمعيّت شده است ، همه منتظر هستند تا ابوبكر به بالاى منبر برود و سخنرانى خود را آغاز كند .

 انتظار به سر مى آيد و خليفه به بالاى منبر مى رود و چنين مى گويد:

 اى مردم ! چرا به هر سخنى گوش مى دهيد؟

 اين آرزوها و زياده خواهى ها در زمان پيامبر كجا بود؟

 هر كس قبلاً اين سخن ها را شنيده است برخيزد و سخن بگويد !

 خدا او را لعنت كند كه رسول خدا هم او را لعنت كرده است !

او روباهى است كه شاهدش دم اوست .

او همانند امّ طِحال است ، همان زنى كه دوست داشت نزديكان او دامن آلوده باشند .

ببينيد او چگونه فتنه انگيزى مى كند .

 نگاه كنيد او چگونه زنان را به يارى خود دعوت مى كند .

 آگاه باشيد اگر بخواهم مى گويم ، امّا اكنون صلاح نمى بينم آشكارا سخن بگويم .

به راستى منظور ابوبكر از اين سخن ها كيست؟

 يعنى او چه كسى را به روباه مى داند و چه كسى دم روباه است؟!...

 خداى من !

 نكند منظور او ...

 اى قلم ، بگذار آنچه را مى دانم بنويسم، اگر چه حقيقت تلخى است امّا من قول داده ام همه آنچه را مى دانم براى دوستان خوبم بنويسم .
 
اى مولاى من !
 
مى خواهم بنويسم تا همه بدانند تو چقدر مظلوم هستى .

 ابوبكر مى خواهد بگويد كه على عليه السلام براى برپا نمودن فتنه، فاطمه عليها السلام را جلو انداخته است و او را شاهد خود قرار داده است .

 امّا نمى دانم قصّه امّ طِحال را برايت بگويم يا نه؟

 امّ طِحال ، نام زن بدكاره اى است كه در روزگار جاهليّت به فسق و فجور مشهور بود ، او زنان فاميل خود را به زنا تشويق مى كرد .

 اكنون ابوبكر ، مولاى تو را به آن زن تشبيه مى كند ...

 اى امير مؤمنان! مرا ببخش ، من مى خواهم مظلوميّت تو را روايت كنم .

 ترجمه سخن ابوبكر اين مى شود: «على براى رسيدن به هدف خود از زنان كمك مى گيرد همان گونه كه امّ طِحال، براى رسيدن به مقصود خود از زنان قوم خويش كمك مى گرفت.»
 
شايد بگويى تو اشتباه مى كنى !

هيچ وقت منظور ابوبكر از اين سخنان على عليه السلام و فاطمه عليها السلام نيست، آخر او چگونه مى تواند بر بالاى منبر پيامبر  اين گونه به عزيزان پيامبر جسارت كند .

 خدا كند حق با تو باشد !

 گوش كن، اين صداى كيست كه مى آيد؟

 اين صداى يك زن است كه فرياد بر آورده است:

 اى ابوبكر ! آيا تو به فاطمه چنين طعنه مى زنى؟

 مگر نمى دانى فاطمه  «حَوراء اِنسيّه» است؟ او جان پيامبر است كه در دامن پرهيزكاران تربيت شده و در آغوش فرشتگان، بزرگ شده است .

 فاطمه بهترين زنان جهان است و همچون حضرت مريم ، مقامى بزرگ دارد .

به خدا قسم ! فاطمه در آغوش پيامبر بزرگ شد و پيامبر همواره دستش را زير سر او قرار مى داد .

چرا فراموش كرده ايد كه شما در حضور پيامبر هستيد  و او شما را نگاه مى كند؟

 واى بر شما ، به زودى سزاى كارهاى خود را خواهيد ديد .

همسفر خوبم !

آيا مى دانيد او چه كسى است كه سخن مى گويد؟

او اُم سَلَمه ، همسر گرامى پيامبر است .

 او نتوانست طاقت بياورد كه ابوبكر به فاطمه عليها السلام ، اين گونه بى احترامى كند .

براى همين ، با سخن خود ، مقام فاطمه عليها السلام را براى مردم بيان مى كند .

ابوبكر دستور مى دهد تا حقوق يك سال او را قطع كنند .

درست است كه اُم سَلَمه ، همسر پيامبر است ولى چون از فاطمه عليها السلام حمايت كرده است بايد در فقر زندگى كند. حقوق يك سال او پرداخت نخواهد شد .

آرى ، اكنون مى توانى بفهمى چرا اين مردمى كه در مسجد هستند در مقابل سخن هاى خليفه هيچ نمى گويند .

 آنها دنيا را دوست دارند ، سكّه هاى سرخ طلا را دوست دارند .

 آنها مى ترسند حقوق بيت المال آنها قطع شود .

 آرى ، پول ، جواب معمّاىِ سكوت مردم است ...

 به فاطمه عليها السلام خبر مى رسد كه خليفه بر روى منبر پيامبر ، على عليه السلام را دشنام داده است .

 اين سخن دل فاطمه عليها السلام را به درد مى آورد و غم و غصّه در دل او مى نشيند .

بيمارى او شدّت مى يابد. اكنون ديگر او آرزوى ديدار پدر را دارد  و شب و روز كار او گريه شده است .

او بعضى از روزها به قبرستان اُحُد مى رود و قبر حضرت حمزه، عموى پيامبر را زيارت مى كند و بعد از گريه كردن به خانه اش برمى گردد .

به راستى اگر حمزه رحمه الله زنده بود هيچ كس جرأت نمى كرد كه چنين ظلم و ستم در حق فاطمه عليها السلام روا دارد .

اگر به خانه او بروى مى بينى كه هميشه دستمال بر سر خود بسته  است .

هر وقت كه او حسن و حسين عليهما السلام را مى بيند اشكش جارى مى شود .

زيرا با ديدن آنها ، خاطراتى براى او زنده مى شود .

حتماً مى گويى كدام خاطره؟

 سخن فاطمه عليها السلام را بشنو ، متوجّه مى شوى:

 حسنم ! حسينم ! آيا به ياد داريد چگونه پيامبر شما را در آغوش مى گرفت و شما را مى بوسيد؟

او كه شما را خيلى دوست داشت كجا رفت؟

 چرا ديگر نمى بينم او به اين خانه بيايد و شما را در آغوش بگيرد؟

 چند روز مى گذرد، فاطمه عليها السلام به ياد روزگار پدر و اذان بلال مى افتد .

يادش به خير !

 وقتى كه بلال ، اذان مى گفت پدرم از جاى خود بر مى خواست ، وضو مى گرفت و به سوى مسجد مى رفت .

 كاش مى شد بلال يك بار ديگر اذان بگويد، من دوست دارم صداى او را بشنوم .

 امّا بلال با خود عهد كرده است كه بعد از وفات پيامبر ديگر اذان نگويد .

 به بلال خبر مى دهند كه فاطمه عليها السلام دوست دارد صداى اذان تو را بشنود .

بلال به مسجد مى آيد و آماده است تا موقع اذان شود و براى شادى دل فاطمه عليها السلام اذان بگويد .

اللَّه أكبر ، اللَّه أكبر .

اين صداى بلال است كه به گوش مى رسد . صداى ناله فاطمه عليها السلام بلند مى شود .

 أشهد أنْ لا إله إلّا اللَّه .

گريه فاطمه عليها السلام شديدتر مى شود .

امان از موقعى كه بلال مى گويد:

 أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه ...

فاطمه عليها السلام ضجّه مى زند و بى هوش بر روى زمين مى افتد .

 مردم به بلال مى گويند: «ديگر اذان نگو كه فاطمه عليها السلام طاقت ندارد.»

 بلال اذان خود را قطع مى كند .

فاطمه ‏عليها السلام ديگر از اين مردم خسته شده است ، اين مردم به سخنان او گوش نكردند و دشمن او را يارى كردند.

 آنها على ‏عليه السلام را خانه نشين كردند ، فرزند او ، محسن ‏عليه السلام را كشتند .

فاطمه ‏عليها السلام ديگر از اين دنيا خسته است ، بيمارى او شدّت يافته...

 او شب و روز گريه مى‏ كند .

 صداى گريه فاطمه‏ عليها السلام ، فرياد مظلوميّت است .

 او با گريه دارد حق را يارى مى ‏كند .

 اكنون ، فاطمه‏ عليها السلام به سوى قبر پدر مى ‏رود .

 آيا مى‏ خواهی من و تو هم همراه او برويم؟...

 فاطمه‏ عليها السلام قبر پدر را در آغوش مى ‏گيرد و مى ‏گويد:

 اى پدر ، بعد از رفتن تو مردم ما را تنها گذاشتند ، صبر من ديگر تمام شده است .

 بار خدايا ، مرگ مرا سريع برسان چرا كه زندگى دنيا براى من تيره و تار است .

او در كنار قبر پدر بى هوش مى ‏شود.

 زنان مدينه به سوى او مى ‏دوند ، آب مى‏ آورند و بر صورتش مى‏ ريزند تا به هوش آيد .

آخر چرا بايد يگانه دختر پيامبر اين گونه گريه كند؟

 همه از خود اين سؤال را دارند .

 زنان مدينه با شوهران خود سخن مى ‏گويند: «آخر چرا بايد حقّ فاطمه را غصب كنند؟ آخر چرا كسى فاطمه را يارى نمى‏ كند؟»

 بچّه ‏ها ، بزرگترها ، زنان و مردان ، همه با شنيدن گريه فاطمه ‏عليها السلام مى‏ فهمند كه ظلم بزرگى به او شده است .

اين گريه ، دل هر كس را به درد مى ‏آورد .

بايد هر طور هست صداى گريه فاطمه ‏عليها السلام را خاموش كنيم .

اين گريه براى حكومت از هر چيزى خطرناكتر است .

امّا چگونه مى ‏توان فاطمه ‏عليها السلام را آرام كرد .

 بايد نقشه ‏اى كشيد ...

 چند نفر از همسايگان به نزد على ‏عليه السلام آمده ‏اند و دارند با او سخن مى‏ گويند .

 - يا على! ما براى فاطمه احترام قائل هستيم، امّا شما مى‏ دانيد كه ما نياز به آرامش داريم .

 - منظور شما از اين سخن چيست؟

 - فاطمه هم شب گريه مى ‏كند هم روز ، ما از تو مى ‏خواهيم سلام ما را به او برسانى و به او بگويى كه يا شب گريه كند و روز آرام باشد تا ما بتوانيم استراحت كنيم يا روز گريه كند و شب آرام باشد؛ ما نياز به آرامش داريم !

باشد ، من به فاطمه مى ‏گويم .

 على‏ عليه السلام به سوى خانه خود حركت مى‏ كند و در گوشه ‏اى مى‏ نشيند .

 او با خود فكر مى‏ كند چگونه سخن همسايه‏ ها را به فاطمه ‏عليها السلام بگويد .

 فاطمه‏ عليها السلام به او نگاه مى ‏كند و مى‏ فهمد كه او حرفى براى گفتن دارد امّا خجالت مى‏كشد بگويد .

على جان ! تو سخنى با من دارى؟

 - فاطمه جان! همسايه‏ ها به من گفته ‏اند كه به تو بگويم يا روز گريه كنى يا شب .

 - على جان ! من به زودى از بين اين مردم مى ‏روم و به خداى خود ملحق مى ‏شوم.

 آرى ، اين گونه است كه فاطمه‏ عليها السلام را از گريه كردن منع مى ‏كنند ، او ديگر نبايد به كنار قبر پيامبر بيايد و گريه كند .

 صداى گريه او ، مردم را آزار مى ‏دهد .

او اوّلِ صبح ، از خانه بيرون مى‏ رود... اما او با اين بيمارى كجا مى ‏رود؟!...

 نگاه كن ! او به سوى قبرستان بقيع مى‏ رود .

حسن و حسين‏ عليهما السلام نيز همراه او هستند .

 او در گوشه ‏اى از قبرستان مى ‏نشيند و شروع به گريه مى ‏كند .

خورشيد داغ مدينه ، بالا مى ‏آيد ، آفتاب بر فاطمه‏ عليها السلام مى‏ تابد .

فاطمه‏ عليها السلام از جاى خود بلند مى ‏شود ، او به دنبال سايه مى ‏گردد .

آنجا درخت كوچكى هست ، فاطمه ‏عليها السلام زير سايه درخت مى‏ نشيند و به گريه خود ادامه مى‏ دهد .

غروب آفتاب مى ‏شود ، على‏ عليه السلام به دنبال فاطمه ‏عليها السلام مى‏ آيد و او را به خانه مى‏ برد .

 شب در گوشه ‏اى از مدينه جلسه‏ اى تشكيل مى ‏شود .

 - فاطمه براى گريه كردن به بقيع رفته است ، اين براى ما خطر دارد .

 - آرى ، تا ديروز فاطمه در خانه خود گريه مى ‏كرد ، امّا از امروز به بقيع رفته است اگر مردم بفهمند چه خواهد شد؟

 - به راستى چه بايد كنيم ؟

 - ما بايد درختى كه فاطمه زير سايه ‏اش مى‏ نشيند را قطع كنيم تا آفتاب او را اذيّت كند و مجبور شود به خانه برگردد .

 چند نفر با يك تبر به سوى بقيع مى ‏روند و آن درخت را قطع مى ‏كنند .

فردا صبح فاطمه ‏عليها السلام با حسن و حسين‏ عليهما السلام به سوى بقيع مى ‏آيد .

آفتاب بالا آمده است ، امّا اينجا ديگر درختى نيست تا فاطمه ‏عليها السلام زير سايه ‏اش بنشيند ...

 آنجا را نگاه كن !

 على ‏عليه السلام براى ديدن فاطمه ‏عليها السلام آمده است .

 او مى ‏بيند كه فاطمه ‏عليها السلام در آفتاب نشسته است .

على ‏عليه السلام آستين خود را بالا مى ‏زند.

مى ‏خواهى چه كار كنى، مولاى من؟

 - مى ‏خواهم براى فاطمه سايه بانى بسازم .

و  اين گونه است كه بَيتُ الاَحزان (خانه غم‏ ها) ساخته مى ‏شود .

 سايبانى كوچك براى گريه كردن فاطمه‏ عليها السلام .

فاطمه جان !

بيا در زير اين سايه بان بنشين...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان بیتا
30 اردیبهشت 91 11:24
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیهاوسرالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمک.



مامان نخودی
30 اردیبهشت 91 12:13
الهی برای مظلومیت مادر اسلام بمیرم نوشته های شما اشک رو از چشمانم جاری کرد ایکاش بودیم و .........


التماس دعا مامان مهربون
مامان پریسا
30 اردیبهشت 91 16:04
خسته نباشید . ممنون.


سلامت باشید
مامان علی خوشتیپ
1 خرداد 91 15:40
مانده باز بر دیوار سایه ای که غم دارد
ایه ای که می داند زندگی چه کم دارد

سایه ای که تنها بود، سایه ای که تنها ماند
سایه ای که رنگی چون، غربت دلم دارد

سایه! آی همسایه! یک دریچه پیدا کن
این دل، این دل زخمی، ره سوی عدم دارد

تا غروب راهی نیست، زودتر که جا ماندیم
یک کبوتر تنها، حسرت حرم دارد

بین ماندن و رفتن، مانده است سرگردان
بال زخمی اش اما، بوی صبحدم دارد

چون نسیم ما پیچید، در چهار فصل عشق
کاش زود می فهمید، غنچه مرگ هم دارد

در دلم صدایی هست، یک صدا که می بارد
یک صدا که مثل من، هر غروب غم دارد


ممنون
مریم(مامان روشا)
2 خرداد 91 17:43

خیلی متاثر شدم