مــدرســـه ی مــامــان هـا

اینجا برای تربیت فرزندانمون همگی هم معلم هستیم و هم شاگرد!...

عهد آسمانی؛ قسمت سیزدهم

1392/8/29 7:00
نویسنده : یه مامان
1,928 بازدید
اشتراک گذاری

كم كم خورشيد دارد به افق نزديك مى شود. هنوز خيلى از مردم بيعت  نكرده اند .به من خبر مى رسد كه پيامبر مى خواهد دو روز ديگر در غدير بماند تا همه مردم با امام خود بيعت كنند...

گروهى از مردم هنوز منتظر هستند تا نوبت آنها فرا برسد، آنها هم مى خواهند با على(ع)بيعت كنند.

ديدن اين صحنه براى پيامبر بسيار لذّت بخش است . او بعد از بيعت هر گروه ، رو به آسمان مى كند و مى گويد : «ستايش خدايى كه من و خاندان مرا بر همه برترى بخشيد»

او از اينكه براى بيعت با على(ع)چنين مراسم باشكوهى برگزار شده است ، شادمان است .

اكنون ديگر جامعه اسلامى رهبر و امام دارد و اگر مرگ پيامبر فرا برسد جامعه ، مسير كمال و سعادت خود را ادامه خواهد داد .

آنجا را نگاه كن ! آن جوان را ببين .

او با چند نفر از اينجا دور مى شود ، او چقدر با غرور و تكبّر راه مى رود !

اين جوان كيست؟ چه مى گويد؟

چرا اينقدر عصبانى است؟

او فرياد برمى آورد: «محمّد دروغ گفته است! ما هرگز ولايت على را قبول  نمى كنيم!»

به راستى او كيست كه چنين سخن مى گويد؟

از اطرافيان خود پرسوجو مى كنم ، مى فهمم كه او معاويه است .

جاى هيچ تعجّبى نيست، سال ها پدر او پرچمدار لشكر كفر بوده است .

او پسر همان كسى است كه براى كشتن پيامبر به مدينه لشكر كشى كرده بود.

معاويه دشمنى با حق و حقيقت را از پدر به ارث برده است .

او نه تنها با على(ع) بيعت نمى كند بلكه آشكارا مخالفت خود را اعلام مى دارد .

نگاه كن! او به سوى خاندان و فاميل خود كه بنى اُميّه نام دارند مى رود .

آنجا خيمه پيامبر است ، عدّه اى از مسلمانان داخل خيمه هستند، من و تو هم وارد خيمه مى شويم .

سكوت همه جا را فرا گرفته و نگاه پيامبر به گوشه اى خيره مانده است، هيچ كس سخن نمى گويد .

بعد از لحظاتى پيامبر سكوت را مى شكند و آيه هايى كه همين الآن جبرئيل آورده است را مى خواند:

«فَلا صَدَّقَ و لاصَلّى... وَ لـكِنْ كذَّبَ و تَولّى ... » ،

(واى بر آن كسى كه حق را قبول نكرد و آن را دروغ شمرد و با تكبّر به سوى خويشانش رفت ، پس واى بر او )

همه با خود مى گويند: اين آيه ها به چه مناسبت نازل شده است؟

آنها خبر ندارند كه معاويه ، ولايت على(ع) را قبول نكرده و با تكبّر به سوى خاندان خود رفته است .

جبرئيل ، همه خبرها را براى پيامبر آورده و با نازل شدنِ اين آيه ها ، آبروى معاويه پيش مردم مى رود .

پيامبر در ابتدا تصميم مى گيرد تا معاويه را مجازات كند، امّا از اين كار منصرف  مى شود .

شايد تو بگويى: پيامبر بايد او را به سزاى عمل خود برساند .امّا بدان كه امروز ، حناى معاويه رنگى ندارد .او دشمنى خود را با پيامبر آشكار كرد و ديگر مردم او را شناختند و فريب او را  نمى خورند .

مردم او و پدرش (ابوسفيان) را به خوبى مى شناسند ، آنها از قديم دشمنان پيامبر بوده اند، دست آنها آلوده به خون حمزه(ع) عموى پيامبر است !

مى دانى بايد نگران چه باشيم؟

پيرمردهايى كه سنّ و سالى از آنها گذشته است ، آنها به ظاهر ريش خود را در راه اسلام سفيد كرده اند و مردم آنها را به عنوان يار پيامبر مى شناسند و همه جا خود را همراه و هميار پيامبر نشان داده اند!!

آنها با على(ع)بيعت كردند و اتفاقاً اوّلين نفرهايى بودند كه اين كار را كردند.

آنها امروز بيعت كرده اند امّا به فكر فتنه اى بزرگ هستند. آنها مى خواهند با نام اسلام كمر ولايت را بشكنند !

كم كم خورشيد دارد به افق نزديك مى شود. هنوز خيلى از مردم بيعت  نكرده اند .

به من خبر مى رسد كه پيامبر مى خواهد دو روز ديگر در غدير بماند تا همه مردم با امام خود بيعت كنند.

مراسم بيعت فعلاً متوقّف مى شود و اذان مغرب گفته مى شود، نماز برپا مى شود و بعد از نماز هر كسى به خيمه خود مى رود .

امشب اين بيابان ميزبان 120 هزار نفر است. زير نور ماه تا چشم كار مى كند خيمه مى بينى .

ساعتى مى گذرد و من در خيمه خود هستم امّا نمى دانم چرا خواب به چشمم نمى آيد .

خوب است بلند شوم و دورى بزنم .

من كنار بركه مى روم تصوير زيباى ماه در آب افتاده است ، نسيم آرامى مى وزد .

بلند مى شوم  كه به خيمه خود بروم تا استراحت كنم .

در مسير راه صدايى به گوشم مى رسد. گويا چند نفر در خيمه اى با هم سخن  مى گويند .

گوش كن ، صداى آنها را مى شنوى:

ــ به خدا قسم ، محمّد ديوانه شده است...

ــ آيا مى بينيد كه چگونه عشق على، محمّد را ديوانه كرد !

ــ او آرزو دارد كه بعد از او على به حكومت برسد، امّا به خدا قسم ما نمى گذاريم كه چنين شود.

خداى من!... چه مى شنوم؟

اينان چه كسانى هستند كه اين چنين به پيامبر خدا جسارت مى كنند؟

نكند آنها نقشه اى در سر داشته باشند؟ نكند بخواهند فتنه اى برپا كنند؟

امّا خداوند خودش به پيامبر قول داده است كه او را از فتنه ها حفظ كند .

در اين هنگام يك نفر وارد خيمه آنها مى شود و با ناراحتى به آنها مى گويد :

«هنوز رسول خدا در ميان ماست و شما اين چنين سخن مى گوييد؟! به خدا قسم فردا صبح همه سخنان شما را به پيامبر خواهم گفت»

نگاه كن !

وقتى آن مرد از خيمه آنها بيرون مى آيد ، من به سراغ او مى روم تا او را ببينم .

او حُذيفه يكى از ياران باوفاى پيامبر مى باشد .

ظاهراً ، خيمه او در همسايگى خيمه اين سه نفر بوده و سخنان اينها را شنيده است .

نگاه كن !

در تاريكى شب اين سه نفر به دنبال حذيفه مى دوند ...

ــ اى حُذيفه ! ما همسايگان تو هستيم . تو را به حقِّ همسايگى قسم مى دهيم، راز ما را فاش نكن .

ــ اينجا جاىِ حقِّ همسايگى نيست. اگر من سخن شما را از پيامبر پنهان كنم وظيفه خود را نسبت به پيامبر انجام نداده ام .

اين كار خدا بود كه اين سه نفر حواسشان پرت شود و آن قدر بلند حرف بزنند كه صداى آنها به گوش حُذيفه برسد .

خدا به پيامبر خود وعده داده بود كه او را از فتنه ها حفظ مى كند ...

همسفر عزيز ! برخيز ! صبح شده است .

مردم براى خواندن نماز صف مى بندند ، نماز صبح برپا مى شود .

خورشيد روز دوم غدير طلوع مى كند و همه جا را روشن مى كند .

من در اطراف خيمه پيامبر پرسه مى زنم منتظر هستم تا حُذيفه را پيدا كنم ، مى دانم او به خيمه پيامبر خواهد آمد .

آنجا را نگاه كن !

حُذيفه به اين سو مى آيد او داخل خيمه مى شود. خوب است من هم همراه او بروم .

ــ اى پيامبر! ديشب ، صداى چند نفر را شنيدم كه ظاهراً مى خواهند توطئه اى بكنند .

ــ اى حُذيفه ! آيا آنها را مى شناسى؟

ــ آرى .

ــ سريع برو و آنها را به اينجا بياور .

حُذيفه برمى خيزد و آن سه نفر را با خود مى آورد .

آنها وارد خيمه پيامبر مى شوند. على(ع) را مى بينند كه شمشيرش را در دست دارد .

پيامبر رو به آنها مى كند و مى گويد :«شما ديشب با يكديگر چه مى گفتيد؟»

همه آنها مى گويند : «به خدا قسم ، ما اصلاً با هم سخنى نگفته ايم ، هر كس از ما چيزى براى شما گفته، دروغگو است.»

اين سه نفر قسم دروغ مى خورند و پيامبر آنها را به حال خود رها مى كند و آنها از خيمه پيامبر بيرون مى آيند و به خيمه هاى خود مى روند.

اكنون ديگر آنها شناسايى شده اند و با ديدن برق شمشير على(ع)ترس تمام وجود آنها را فرا گرفته است .

پيامبر دستور مى دهد تا بقيّه مردم با على(ع)بيعت كنند. كسانى كه روز قبل موفّق به بيعت نشدند به سوى خيمه ولايت مى آيند و بيعت مى كنند .

پيامبر مى خواهد همه مردم با امام بيعت كنند تا براى هيچ كس بهانه اى باقى نماند .

 

خورشيد روز نوزدهم ماه ذى الحجّه غروب مى كند و دوّمين روز غدير هم تمام مى شود ...

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (4) مشاهده جعبه ارسال نظر
مامان شبنم
29 آبان 92 12:52
سلام جالب بود ... یه حس غریبی بهم داد ...واقعا چه قدر دروغ و بی وفایی ... اجازه اگه میشه فاصله قسمتها رو کمتر کنید ... فکر کنم بهتر میشه ... ممنون
یه مامان
پاسخ
سلام مامان مهربون ممنونیم از این همه توجه و لطفتون... چشششششم مامان عزیز
مامان پریسا
29 آبان 92 15:52
سلام. خسته نباشید. واسه تلگرافتون خیلی خیلی ممنونم. از این که برای پاسخ دادن وقت میذارید ممنونم. و برای کامنت کاملی هم که واسه تولد گذاشتید هم ممنون. بله به قول شما اون زمان همه یز بوی سادگی داشت و البته زیباتر. و اگر دقت کرده باشید من هم سعی میکنم بیشتره کارهای تولد رو خودم انجام بدم. واقعا از ریخت و پاش های بیمورد خوشم نمیاد. همین که پریسا ایشالله در آینده عکس ها رو ببینه و بدونه که برای ما مهم بوده و زمان تولدش زیباترین تاریخ برای ما هست، برای من کافیه.
یه مامان
پاسخ
سلام مامان مهربون خواااااااااهش میشه، اصلا قابل مامان خوبی مثل شما رو نداره خیلی هم باسلیقه انجام داده بودید، در تمام مراحل زندگیِ خودتون و خانواده ی عزیزتون آرزوی موفقیت و شادکامی داریم
مامان پریسا
29 آبان 92 15:58
امان از دسته این مسلمان نماهایی که هر بار بیعت کردن و باز هم بیعت شکنی کردن....
یه مامان
پاسخ
امــــــــــــــان
مامان آینده
29 آبان 92 16:28
سلام.من تازه ازدواج کردم و هنوز خیلی مونده تا مامان بشم. اما از اونجایی که تربیت بچه برام مهمه و رشته ی تحصیلیمم راجع به بچه هاست(روانشناسیه رشد کودک)دوست دارم تو این زمینه با مامانای زیادی دوست بشم و مامان خوبی در آینده باشم. مامان آینده
یه مامان
پاسخ
سلام مامان آینده ی جدید چه مامان خوبی خواهید شد، ان شاءالله. خوشحالیم از اینکه دوستی مثل شما پیدا کردیم. بازم منتظرتون هستیم