مــدرســـه ی مــامــان هـا

تجربه ی موفق 34؛ استفاده از روش قصه گویی در تربیت کودک (قصه شبنم)

تربیت بچه ها خودش یه داستان پر پیچ و خم هست  گاهی یاد دادن مسائل  ساده ای که به نظر میاد بچه ها به سادگی یاد می گیرن از حل معادلات چند مجهولی هم سخت تر میشه اینجا هست که خلاقیت های مادرانه مون گل می کنه و راهکارهایی به ذهنمون میاد که بعدها خودمون هم از داشتنشون به وجد میایم این یکی از تجربیات منه که درست مثل همون لامپ روشن توی کارتون ها یه شب بالای سرم روشن شد. اونو اینجا مطرح کردم تا شاید مامان دیگه ای هم ازش ایده بگیره و مشکلاتش رو حل کنه... ماجرا از اونجا شروع شد که دختری ما با دستشویی رفتن مشکل پیدا کرد و بماند که ما چه خون دل ها خوردیم تا سرانجام همه چی به خیر گذشت که البته آخرش هم راهکار خانوم معلمای گل مدرسه به...
15 تير 1394

سینی مزه مادرانه

یه چیزهایی هست که تو خونه همه مامانا مشترکه مثلا دیوارایی که زیاد تمیز نیستن و گاهی آ ثار هنری کج و کوله ای هم روی خودشون دارند! یا مثلا فرشهایی که انگار هیچ وقت رنگ جارو برقی ندیدن یا اتاقایی که انگار همیشه مورد تهاجم  قرار گرفتن و بمب توش ترکیده. اما یه مورد مشترک دیگه هم تو خونه همه بچه دارها پیدا میشه ... اونم غذاهای نیم خورده هست. اکثر بچه ها به هوای بازی و یا چیزای دیگه حوصله ندارن غذاشون رو تموم کنن. ولی این وضع توی حال و هوای ماه رمضون یه مقدار پیچیده تر میشه اونم وقتی که بچه می بینه توی خونه خودش تنها باید غذا بخوره و مامانش حتی حاضر نیست به اون غذاها لب بزنه و تعارفات دلبرانه اش هم که همیشه کلی خاطر خوا...
7 تير 1394

آموزش مفهوم وزن به وسیله بازی

مفهوم وزن یک مفهوم نسبی هست که بچه ها باید با تجربه کردن یاد بگیرند  . در این پست میخوایم یه ترازوی ساده  رو با هم بسازیم که مفهوم وزن رو برای بچه ها ساده تر و قابل درک تر می کنه در عین حال که از  یک بازی جدید  هم لذت می برند ... وسایل لازم : چوب لباسی کاموا یا نخ دو عدد لیوان یک بار مصرف دستگاه پانچ چسب روش کار: به نظر میرسه که روش کار به سادگی در عکس مشخصه، در دوطرف لیوان دو سوراخ ایجاد کنید و نخ رو از توی اونها رد کنید یا بچسبانید  بعد هر یک از لیوان ها رو به یک طرف چوب لباسی متصل کنید. برای ایجاد تعادل در ترازو میتونید اونو در دست بگیرید ی...
23 خرداد 1394

نمکستان (11)

با نمکستانی به طراوت شبنم در خدمتتون هستیم ... -   دخترکم سرش خورده به میز حسابی دردش اومد و گریه کرد و پیشونیش زخم شد هر کسی ازش می پرسید چی شده میگفت سرم خورده به میز اول گریه کردم بعد پیاز رفت توی چشمم ( یعنی اشکم در اومد ) - توی تاکسی آقای راننده ازش پرسید اسمت چیه ؟ دختری گفت شبنم بعد دید اقای راننده سوالی نداره خودش شروع کرد به گفتن فامیلش و اسم مامان و بابا و عمو و بابا بزرگ و... خلاصه تا پیاده بشیم کل شجره نامه رو برای آقای راننده و مسافرا توضیح داده بود - صبح زود هنوز خواب بود یکی از این گاریا که میان نون خشک...
6 بهمن 1393
1